پیغام مدیر : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com ارسال برای دیگران وطن عشق منی عشق خدائی وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي علیرضا پورشجاع نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 15:44مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران تــا اوج نــا اميــدي تــا اوج نــا اميــدي روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند .. نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 14:38مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران درسهای زندگی درسهای زندگی آمی تریپتیلین درسهای زندگی درس اول :يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !پوووف! منشي ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا منمن مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه ! درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش ز
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com ارسال برای دیگران وطن عشق منی عشق خدائی وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي علیرضا پورشجاع نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 15:44مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران تــا اوج نــا اميــدي تــا اوج نــا اميــدي روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند .. نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 14:38مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران درسهای زندگی درسهای زندگی آمی تریپتیلین درسهای زندگی درس اول :يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !پوووف! منشي ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا منمن مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه ! درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش ز
1000gol sajadlorestani lorestani110
دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی
هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com
وطن عشق منی عشق خدائی
وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه
وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني
وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست
وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري
وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار
نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن
وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك
ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند
وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه
وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر
وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان
كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس
بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش
وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها
بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت
وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري
وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم
وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري
همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز
وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان
وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ
وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير
وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد
هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ
سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي
به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي
به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي
وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك
وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره
به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان
به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني
نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري
پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار
در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه
به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك
وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند
شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه
به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر
ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري
سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان
دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش
ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري
وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم
وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري
لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما
به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان
حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ
تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر
شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد
صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ
سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي
ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي
ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي
عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي
علیرضا پورشجاع
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
تــا اوج نــا اميــدي
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ..
حكايت های گلچین روز
حكايت
غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم."
پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟"
غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است."
پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد."
***
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."
مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است."
چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست."
مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."
منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو
ريسك پذيري
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
"پتي هنسن"
احترام به نفس
اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:
"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. "
هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "
هيچ چيز جز حقيقت
ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد:
"آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟"
"بله، قربان."
"در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟"
"در خط مياني، قربان."
"بازي شما چه طور است؟"
سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد:
"قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است."
فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت.
خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت:
"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم"
منبع: سوپ جوجه براي روح
فريبكار
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.
دو همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.
نویسنده: پریسا بهرامی
دو ماهيگير
روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:
خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.
ابر و ابریشم و عشق
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
نویسنده: عرفان نظرآهاری
منبع: در سینه ات نهنگی می تپد
عجله
چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
فرصتي كه از دست رفته باشد.
زماني كه سپري شده باشد!
روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.
درسهای زندگی
درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش ز