پیغام مدیر : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com ارسال برای دیگران تنظيم فکر تنظيم فکر از حكيمي حكمتي آموختم زان گهر سرمايه ها اندوختم گويم آن حكمت به هر پير و جوان چون زكات علم باشد نشر آن دو جوان رفتند نزد آن حكيم نام آنها بود دارا و سليم خواستند از او كه گويد پندشان نكته اي گويد ، دهد اندرزشان ساعتي داد او به دست هر يكي گفت آنگه با كمال زيركي يك دقيقه در تمام روز و شب هريك از ساعات مي ماند عقب گفت با دارا مزن دستي به آن غافل از اصلاح عيب آن بمان تو سليم ، اين نقص را ترميم كن ساعتت هر صبحگه تنظيم كن صبر بنماييد تا سال دگر تا كنم تكميل اين زيبا گهر چون كه يك سالي گذشت از اين سخن آمدند آن دو سوي استاد فن گفت دارا وقت را دادم زدست رشته برنامه ها از هم گسست نظم و دقت را ز كار من ربود صبح، ظهر و ظهر را شب مي نمود ليك بودي بر خلاف من سليم تا نگردد ساعت او هم سَقيم چون كه در اصلاح آن همت گماشت ساعت او هيچ تاخيري نداشت تا حكيم اين گفته هاشان را شنيد نوبت تكميل آن حكمت رسيد گفت استاد خردمند حكيم فكرما هم دوستان ، باشد چنين گاه تنظيم است و حق بين و دقيق مي شناسد باز شيشه از عقيق گه شود محبوب و مغلوب هوي حق و باطل را ببيند جا به جا كن منظم فكر خود با اين پيام سوره اي قرآن بخوان هر صبح و شام تا كني با عقل كل فكرت قياس حفظ گردي از خطا بر اين اساس نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:35مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زرگر زرگر بود در ذهنم سئوالی سالها در فضای ذهن من می زد بالها کرده مشغولم زمانهای مدید فهم این قول خداوند مجید گر که تقوا بین مردم شد عیان باب رحمت باز گردد سویشان هر چه تقوا نعمتت افزون کند معصیت آن را ز کف بیرون کند این معما ذهن من را کرد سِیر چیست ربط پاکی و درهای خیر؟ بارش باران و رویش در زمین ربط کی دارند با تقوا و دین؟ از چه تا انسان گنه را دور کرد این زمین هم جنس خود را جور کرد از کجا فهمند زمین و آسمان ما بیفزودیم بر تقوایمان بود تا فرزانه ای را یافتنم حل این مشکل ز او من خواستم گفت بهترآنکه با ذکر مثال بازگویم با تو راز این مقال زرگری مشغول کار خویش بود حلقه و انگشترش در پیش بود سارقی غافل بدان جا پا نهاد چشم او بر حلقه زیبا فتاد دید زرگر را چو غرق کار خویش گفت اکنون میروم اکنون به پیش تا بگیرد حلقه در جیبم قرار میکنم از در به ناگه من فرار لیک تا گردید سوی در روان حلقه را در جیب خود کرد نهان ناگهان در را به رویش بسته دید قفل بودی هر چه آن را می کشید گفت اکنون چون خطر بسیار شد می گذارم حلقه را در جای خود چون نهادی حلقه را آن بد گهر شد روانه سوی در بار دگر تا که او آهنگ رفتن کرد ساز با تعجب دید در گردیده باز گفت با خود ،چون که دید این صحنه را *به که برگرده برگیرم حلقه را باز با حلقه چو آمد پشت در دید عین آن حقیقت سر به سر چند نوبت بسته شد در، باز شد در تعجب سارق از این راز شد رو به زرگر کرد و با وی گفت او من نخواهم حلقه ات لیکن بگو حلقه چون پی برد بر افکار من؟ از چه شد در، منطبق با کار من؟ گفت ای غافل ندانستی مگر ؟ هست ناظر بر تو در یک نفر من که بر کارت نظاره میکنم درب را من باز و بسته میکنم از همین جا می فشارم دگمه را می کنم من باز ، درب بسته را چون که فهمیدی مثل را ، گوش کن در طریق کسب تقوا کوش کن جمله درهای زمین و آسمان هست در دست خدای مهربان آن که بر ما حکم ایمان میدهد خود به ابر و باد فرمان میدهد ان که میگوید ره طغیان مجوی خود به سبزیجات میگوید بروی آن که میگوید تو از حق رو متاب خود به خورشید و فلک گوید بتاب بنده ای چون قصد تقوا می کند باب رحمت را بر او وا می کند نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:30مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران وطن عشق منی عشق خدائی وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي علیرضا پورشجاع نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 15:44مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران تــا اوج نــا اميــدي تــا اوج نــا اميــدي روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند .. نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 14:38مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران درسهای زندگی درسهای زندگی آمی تریپتیلین درسهای زندگی درس اول :يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !پوووف! منشي ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا منمن مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه ! درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!! درس سوم :بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شدهمون موقع زنگ در خونه به صدا در اومدزن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بودتا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشتپيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!! درس چهارم :من خيلي خوشحال بودم !من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!! درسهای زندگی درس پنجم :يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند ! درس ششم :چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!! درس هفتم :توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟مرد: آره !زن: من توي فروشگاه بزرگ هستماينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلارهمرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظمرد: خداحافظبعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!! درس هشتم :يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريمفرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشهزن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!! درس نهم :يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسهنظرت چيه دكتر؟!دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران این داستان زیبا رو بخونید عزیزان ; این بار نوشته ای رو براتون قرار دادم .. این داستان زیبا رو بخونید: ( این داستان جدیدی نیست احتمالا خیلی ها این رو شنیدید . اما گاهی لازمه که بعضی چیز ها حتما یاد اوری بشن تا فراموش نکنیمشون ....) تقدیم به اونا که میخوان " با معرفت " باشن ! در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. گفته های مرد کنار پنجره چنین بود: این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد. روزها و هفتهها سپری شد. یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند. ———————– پی نوشت: اگر دل آدم صاف باشه حتی پیش خدا هم میره. نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 05:45مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 3 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان زیبای اطلاعات لطفا داستان زیبای اطلاعات لطفا سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! داستان زیبای اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . *** سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . *** سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد . منبع : ترانه نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زاغهای سیاه شبح مرگ بودند زاغهای سیاه شبح مرگ بودند چشم که باز میکند، سردی هوا آزارش میدهد.اولین چیزی که میبیند خاک سرد کویر است.خیلی به خودش فشار میآورد تا بتواند برگردد و آسمان پرستاره را ببیند.تمام تنش درد میکند.با هر زحمتی که هست، بلند میشود.مینشیند.سرگیجه و تهوع او را به زمین دوختهاند.سوزش پهلوی چپ متوجهش میکند که زخمی است... چشم که باز میکند، سردی هوا آزارش میدهد.اولین چیزی که میبیند خاک سرد کویر است.خیلی به خودش فشار میآورد تا بتواند برگردد و آسمان پرستاره را ببیند.تمام تنش درد میکند.با هر زحمتی که هست، بلند میشود.مینشیند.سرگیجه و تهوع او را به زمین دوختهاند.سوزش پهلوی چپ متوجهش میکند که زخمی است... دست و پایش هم بسته بود.خیلی تقلا میکند تا خودش را از قید طنابها رها کند.کمکم به یاد میآورد آن پسره قد بلند زاغ را، با موهای وز کرده فری و صورت باریکش.قیافهای که تا عمر دارد فراموش نمیکند.سه راه امینآباد شهرری ایستاده بود، منتظر مسافر و بار.نه، خسته شده بود و میخواست یک چای بخورد که جوان نزدیکش شد و گفت: ـ ده دوازده تا گوسفند میخواهیم از «آلووک»به تهرون ببریم. دو نفر بودند.آن یکی بیشتر به قیافهاش میآمد که معتاد باشد.اولی هم بود اما کمتر، بالاخره پانزده هزارتومان طی کردند.اسد پیش خودش میگفت: ـ خیلی شیرینه.بیچارهها خوب دادند.همهاش سه چهار ساعت نمیشه. توی راه، همهاش فکر میکرد که: «اگه زودتر برسم، اون کفش قرمزارو واسه دختره میخرم.» یاد دخترش نگذاشت بفهمد که کوره راه چقدر خلوت است.به کنار یک دیوار خرابه که رسیدند، جوان زاغ گفت: ـ نگهدار کار دارم... وانت را که نگه داشت، تیغه چاقو زیر گلویش بود.سه، چهار نفر دیگر از پشت دیوار بیرون آمدند.ترس تمام وجودش را گرفت.همهشان چوپ و چاقو داشتند.زبانش بند آمده بود.التماس کرد: ـ تو رو خدا، هر چی میخواهید ببرید.من رو نکشید.زن و بچه دارم. جوابش مشتی بود که جوان زاغ توی دهانش زد.شوری خون را در دهانش مزهمزه کرد.یک باره به سرش ریختند و تا میتوانستند او را زدند.دیگر داشت بیهوش میشد که سوزش پهلویش، به او فهماند که با چاقو او را زدهاند و همان وقت بود که یک دفعه درد شدیدی پشت سرش احساس کرد و دیگر چیزی نفهمید. تازه متوجه شد در بیابان است و کویر.صدای حیوانات ترسش را چند برابر کرد.بلند شد، نمیدانست به کدام طرف برود.تلوتلو خوران چند قدم رفت و افتاد.دوباره بلند شد.شبح یک دیوار را جلوی رویش دید.این همان دیوار بود؟ نمیدانست.اگر آن دیوار بود، پس جادهای هم باید باشد.این امید کمی به او توانایی داد... آفتاب بالا آمده بود که او هنوز افتان و خیزان میرفت.شبح آبادی کمکم جان میگرفت و هر چه پیش میرفت به آبادی و خانههای کنار هم بیشتر شبیه میشد.دیگر توانش تمام شده بود که دوباره بیهوش شد... چشمش را که باز کرد، صورت یک پلیس، در چشمانش نشست.روی تخت اورژانس بود.از همان جا، هر چه میدانست گفت و شکایت کرد. از حدود تیرماه سال 80 افرادی که اتومبیل، وانت، کامیون و وسیله نقلیهشان توسط افرادی که آنان را به صورت دربست برای حمل بار، احشام و یا جابهجایی افراد اجاره شده و سپس توسط آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و در کویر مرکزی رها شده بودند به شهرهای مجاور و کویر مراجعه و شکایت خود را تسلیم دادگستری میکردند.بر این اساس، پروندههایی در سمنان، شهرهای مجاور کویر مرکزی و ورامین تشکیل شد اولین سرنخ عکسهای رایانهای با راهنمایی شاکیان پرونده از ربایندگان ترسیم شد.بالاخره یک چهره میان آنان خیلی مشخص و معلوم، شخصی را نشان میداد به نام اکبر، با چشمانی زاغ و صورتی سیهچرده که به علت همین مشخصات، به زاغ سیاه معروف است.با روشن شدن این موضوع و این که فرد یاد شده ساکن پیشوای ورامین است، و با توجه به دو مورد شکایت که در شعبه 8 دادگستری ورامین به ریاست قاضی زوارهای مطرح بود، طبق دستور قضایی سرهنگ زندهشو پیگیری و دستگیری افراد این باند از تیرماه امسال در دستور کارآگاهی ورامین قرار گرفته و تاکید شدیدی بر جدیت و سرعت عمل ماموران در کشف جرم و دستگیری مجرمان صادر میشود. بر طبق دستور فرمانده نیروی انتظامی ورامین سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین، تیمی از افسران و کارآگاهان زبده را مامور رسیدگی به این پرونده میکند. شناسایی مخفیگاه متهم در پیشوای ورامین اولین کار عملیاتی گروه ویژه بود.پس از شناسایی با اخذ دستور قضایی اکیپ، مخفیگاه اکبر را به محاصره درآورده که متوجه میشوند اکبر مدتی قبل آنجا را ترک نموده است.تجسسهای بعدی اکیپ مامور در مورد دوستان و بستگان اکبر بود که با یک سری عملیات اطلاعاتی درمییابند اکبر، با شخصی به نام ایمان معروف به ایمان طوطی مراودهای دایمی دارد و در بعضی از عملیات محرمانه، به همراه او بوده است. تجسس جهت یافتن مخفیگاه ایمان آغاز و بالاخره مشخص میشود مخفیگاه ایمان در جلیلآباد ورامین است.اکیپ با حمله به مخفیگاه در مییابند ایمان مدتی است جلیلآباد را ترک و از آنجا متواری شده است.سرگرد هداوند با یک تمهید کلی و استفاده از کلیه همکارانش در آگاهی ورامین دست به تحقیقاتی گسترده میزند.در این تحقیقات با صرف ساعات ارزندهای کار اطلاعاتی و تحقیقاتی مشخص میشود که عمده اعضای باند به گرگان گریخته و مخفیگاهشان در آنجاست.با کسب نیابت قضایی و عزیمت به گرگان، متوجه میشوند ساعاتی قبل اعضای باند، مخفیگاه را رها کرده و به مقصدی نامعلوم رفتهاند.مجددا کارهای اطلاعاتی پیگیری میشود تا رد آنان در روستایی به نام حسینآباد به دست میآید.گروه ویژه به حسینآباد عزیمت کرده که با اطلاع روستائیان، متهمین با یک خودرو محل را ترک کرده و به منطقه جلیلآباد ورامین متواری میشوند. عملیات مخفی، تجسسات محرمانه و ضربتی در دستور کار کارآگاهان قرار میگیرد.این بار، با رعایت تمام موارد ایمنی و محرمانه با یک یورش ضربتی با استفاده از امکانات پلیسی، رضا و محمد، دو نفر از اعضای باند در جلیلآباد شناسایی و دستگیر میشوند.اعترافات رضا و محمد بسیار تکان دهنده بود و نشان میداد این باند به ریاست اکبر زاغی و 8 نفر اعضای باند، مرتکب 36 فقره سرقت و زورگیری در شهرستانهای مختلف شده و 4 فقره قتل نیز در پرونده آنان است و غیر از آن موارد بسیاری از سرقت منزل، خودرو و موتورسیکلت داشتهاند.رضا و محمد، همچنین فاش میکنند که یکی دیگر از مخفیگاه متهمان در خمینی شهر اصفهان است.اعزام اکیپ با کسب نیابت قضایی مشخص میکند متهمان، ساعتی قبل، مخفیگاه را ترک کرده و به نقطه نامعلومی گریختهاند.تحقیقات و عملیات اطلاعاتی شبانه روزی بالاخره در شهریور ماه امسال رد دو نفر دیگر را به نامهای غلامعلی و ایمان مشخص میسازد.مامورین به تعقیب و تجسس مخفی دست میزنند و آنان را که قصد داشتند با یک اسلحه قلابی یک خودرو سواری را به زور بربایند، پس از یک تعقیب و گریز چند ساعته دستگیر میکنند.با دستگیری این دو نفر، مدارک و اسنادی جدید از باند زاغهای سیاه به دست میآید.این بار ماموران آگاهی با اطلاعات و اعترافات تازهتری تحقیقاتی جدید و بسیار سری و مخفی را آغاز میکنند که در نهایت، مشخص میشود اعضای باند، مخفیگاه مشترکی در یکی از روستاهای ورامین دارند. با عملیاتی بسیار ضربتی و غافلگیرانه پس از ساعتها تعقیب و مراقبت محل، وقتی بقیه اعضای باند در مخفیگاه به استعمال مواد مخدر مشغول بودند، حمله و آنان را دستگیر میکنند. از مخفیگاه متهمان مدارکی از جمله یک دفترچه رانندگی کامیون و یک بارنامه و مدارک مرد جوانی به نام عباس مقدمنژاد به همراه مدارک و اسناد زیادی کشف میشود. متهمان به اداره آگاهی انتقال و در آنجا مورد بازجویی قرار میگیرند.بازجوییها و تحقیقات گسترده و شبانه روزی گروه ویژه کارآگاهان به سر اکیپی شخص سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین و نظارت مستمر سرهنگ زندهشو فرمانده نیروی انتظامی ورامین، به اعترافات تکان دهندهای منجر میشود اعترافات تکان دهنده یک قتل وقتی در مورد مدارک به دست آمده عباس مقدمنژاد سوال میشود چند تن از اعضای باند اعتراف میکنند که: در یک میدان خارج از شهر ورامین، کامیون خاور عباس را اجاره کردیم.قرار شد برای آوردن گوسفند و گاو برویم.در بین راه با عباس طرح دوستی ریختیم و او را به یک جاده فرعی کویری کشاندیم.وقتی متوجه منظور ما شد، با هم درگیر شدیم.خیلی قوی هیکل و پرزور بود.غلامعلی چند ضربه چاقو از پشت و جلو به او زد تا بالاخره افتاد.بعد همه با هم کمک کردیم و جسدش را به اعماق کویر برده و دفن کردیم. وقتی از غلامعلی سوال میشود چگونه او را زدی میگوید: با چاقو زدم، خیلی قوی و پرزور بود.مجبور شدم چند ضربه چاقو بزنم بعد با کمک برادرم عباس، اون رو کشتیم قتلهای دیگر اولین قتل به گفته سرهنگ زندهشو، قتل علی پیرمرادیان راننده نیسان 25 ساله بوده که مثل بقیه وانت او را به جهت حمل احشام کرایه و او را به جاده کویر کشانده و عباس و اکبر با طناب او را خفه کرده و جسدش را در همان جا دفن میکنند و وانت نیسان را به زابل برده و به یک مالخر میفروشند قتلی دیگر متهمان اقرار کردند در گرگان، اتومبیل پیکانی را به صورت دربست اجاره کرده و راننده را به جنگل میکشانند.در آنجا وقتی میخواهند با زور خودرو را از چنگ راننده بیرون بیاورند، راننده مقاومت کرده و با آنان به زد و خورد میپردازد. جلال رحیمپور، راننده پیکان، در این نبرد نابرابر مغلوب ضربات چاقوی ناجوانمردانه اعضای باند میشود و جسدش را در همانجا دفن میکنند.پیکان را به ورامین آورده و میفروشند. در قتل دیگر، اعضای باند، یک اتومبیل پیکان را در شهر ری به مقصد خشافویه در جاده قم اجاره کرده و پس از کشاندن راننده به قلعه خرابه خشافویه، او را با طناب خفه کرده و همانجا دفن میکنند. طبق اظهار سرهنگ زندهشو، متهمان تا کنون به 26 فقره زورگیری و سرقت خودروهای مختلف، 4 فقره قتل، 19 فقره سرقت موتورسیکلت، سه فقره سرقت احشام اعتراف نموده و تعدادی از مالباختگان در شهرستانهای گرگان، اصفهان، ورامین، شهرری ،سمنان و شهرهای دیگر شناسایی شدهاند.پس از اعتراف، متهمان به صحنههای قتل برده شدند که اجساد به علت گرما و گذشت زمان متلاشی شده و حتی یکی از آنان در قلعه خشافویه به علت متلاشی شدن صورت تا کنون شناسایی نگردیده. اکبر (زاغی سیاه)در اعترافاتش میگوید: با ایمان، غلامعلی، عباس، محمد، رضا، غلامرضا، عبدالرحیم و محمد علی باندی تشکیل دادیم که کارمان دزدی و زورگیری بود.پس از انتخاب ماشین که عموما صفر کیلومتر یا نو بود، رانندهها را به طمع کرایه دربستی زیاد فریب داده به کویر یا بیابان میکشاندیم و در آنجا بعضی به ما التماس میکردند، ما هم آنها را میبستیم، در صندوق عقب یا پشت ماشین میگذاشتیم، به بیابان، مخصوصا داخل کویر، میبردیم و رهایشان میکردیم.آنها را هم که کشتیم برای این بود که مقاومت کردند. زوارهای رئیس شعبه 8 دادگاه ورامین با قرار لازم، متهمین و اعضای باند زاغهای سیاه کویر را در اختیار آگاهی وارمین قرار داد تا در مورد جنایات احتمالی دیگر آنان تحقیق شود. دکتر ابوالحسن صادقی، جرمشناس و وکیل و دعاوی میگوید: یکی از عوامل جرم، اعتیاد است.با نظر به پرونده و عملکرد این باند مخوف میبینیم اغلب آنها بجز یک نفر جوان هستند و همه آنها معتاد.این که چقدر اعتیاد دارند و چگونه معتاد شدهاند بسیار مهم است.عامل خانواده یکی از مهمترین عوامل تربیت و موثر در آسیبهای اجتماعی است.خانواده اگر مومن، خداترس و با ایمان باشد، فرد از کودکی با خلق و خوی خانواده و این موارد انس میگیرد.این فرد، محال است به طرف گناه برود، مگر آن که پدر و مادر در حضور فرزند دست به اعمالی بزنند و با این اعمال مجوز خلاف کاری فرزند را صادر کنند.این که فرزند در چه خانوادهای قرار دارد و در کجای خط اجتماعی است، اهمیتی ندارد، مهم این است که خانواده او چگونه هستند و با او چگونه رفتار میکنند.ایمان باید باطنی و عملی باشد، نه ظاهری.معلم باید خودش اول اخلاقیات را انجام دهد پس از شاگردش بخواهد.یادمان نرود اولین معلم بچههایمان خودمان هستیم بعد معلمین مدرسه.فرزندی که خوب، با ایمان و با اعتماد به نفس کامل تربیت شود هرگز اسیر رفتارهای اجتماعی نمیشود. مورد دیگر وقوع جرم در این گونه موارد، فریبخوردن قربانی یا مال باخته است.غرور بعضی از رانندگان نسبت به این که «مرا نمیتوانند...»یا «من چنین یا چنان هستم»خود یکی از عوامل کامرانی این باندهاست کما این که در همین پرونده ما با شخصی روبهرو میشویم که قوی هیکل است و به گفته مجرمان مقاومتی جانانه میکند اما در نهایت مغلوب میشود. بنابراین باید مواظب بود.رانندگانی که با وسیله نقلیه کار میکنند باید مواظب مسافران باشند.چه دربستی، چه غیردربستی، طمع، عامل دیگر است.یعنی به طمع کرایه زیاد، خودرویی اجاره میشود سپس، فردی که انتظار ندارید دست به عمل بزند یا به اصطلاح خودمان، «دماغش را بگیری جانش در میرود»، ناگهان با یک آلت قتاله تبدیل به یک زورگیر میشود که حریف صدتای مثل بنده و شماست.به هر حال مواظبت از نفس، مواظبت از خود و مواظبت نسبت به طمع، اینها همه در دستور مذهبی و عرفی ما آمده است.نباید بستر جرم را فراهم کرد تا مجرم نتواند به نیت خود برس چرا جرم نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso پابلو پیکاسو یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق کرده است. او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک(Georges Braque) در میان نقاشان جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پردة نقاشی را به عالم هنر معرفی کرد. دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso پابلو پیکاسو یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق کرده است. او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک(Georges Braque) در میان نقاشان جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پردة نقاشی را به عالم هنر معرفی کرد. پیکاسو در بیستوپنجم اکتبر سال 1881 در مالاگا، شهری در اسپانیا به دنیا آمد. او فرزند یک نقاش تحصیل کرده به نام جوز روئیزبلنکو (Jose Ruis Blanco) و ماریاپیکاسو (Maria Picasso) بود که از سال 1901 نام خود را به نام خانوادگی مادرش تغییر میدهد. پابلو از همان دوران کودکی به نقاشی علاقه پیدا میکند و از ده سالگی نزد پدرش که معلم یک آموزشگاه هنری بود. اصول اولیة نقاشی را فراگرفت و دوستانش را با کشیدن نقاشی بدون بلند کردن قلم یا نگاه کردن به کاغذ سرگرم میساخت. در سال 1895 به همراه خانواده به بارسلونا تغییر مکان دادند و پیکاسو در آنجا در آکادمی هنرهای عالی به نام لالنجا (La Lonja) به تحصیل مشغول شد. در اوایل کار، دیدار او از مکانها و گروههای مختلف هنری تا سال 1899 در پیشرفت هنریش بسیار تأثیرگذار بود. در سال 1900 میلادی اولین نمایشگاه پیکاسو در بارسلونا تشکیل شد. در پاییز همان سال به پاریس رفت تا در آنجا مطالعاتی در ابتدای قرن جدید داشته باشد و در آوریل 1904 در پاریس اقامت کرد و در آنجا به وسیلة آثار امپرسیونیست خود به شهرت رسید. پیکاسو زمانی که به کار مشغول نبود، از تنها ماندن خودداری میکرد و به همین دلیل در مدت کوتاهی حلقة دوستانش که شامل گیلائوم آپولنییر(Guillaume Apollinaire)، ماکس جاکب (Max Jacob) و لئواستین (Leo Stein) و همچنین دو دلال بسیار خوب به نامهای آمبوریسه ولارد (Amborise Vollard) و برسول (Berthe Weel) بود، شکل گرفت. در این زمان خودکشی یکی از دوستانش به روی پابلوی جوان تأثیر عمیقی گذاشت و تحت چنین شرایطی دست به خلق آثاری زد که از آن به عنوان دورة آبی (Blue Period) یاد میکنند. در این دوره بیشتر به ترسیم چهرة آکروباتها، بندبازان، گدایان و هنرمندان میپرداخت و در طول روز در پاریس به تحقیق بر روی شاهکارهایش در لوور (Louvre) و شبها به همراه هنرمندان دیگر در میکدهها مشغول میشد. پابلوپیکاسو در دورة آبی بیشتر رنگهای تیره را در تابلوهای نقاشی خود به کار میگرفت. اما پس از مدت کوتاهی اقامت در فرانسه با تغییر ارتباطات، جعبة رنگ او به رنگهای قرمز و صورتی تغییر پیدا کرد. به همین دلیل به این دوره دوره رز (Roze Period) میگویند. در این دوران پس از دوستی با برخی از دلالان هنر، شاعر آن زمان ماکسجاکب و نویسندة تبعیدی آمریکایی، گرترود استین (Gertrude Stein) و برادرش لئو (Leo) که اولین حامیان او بودند، سبک او به طور محسوسی عوض شد به طوریکه تغییرات درونی او در آثارش نمایان است. و تغییر سبک او از دورة آبی به دورة رز در اثر مهم او به نام لسدیموسلس اویگنون (Les Demoiselles Ovignon) نمونهای از آن است. کار پابلوپیکاسو در تابستان سال 1906، وارد مرحلة جدیدی شد که نشان از تأثیر هنر یونان شبه جزیرة ایبری و آفریقا بر روی او بود که به این ترتیب سبک پرتوکوبیسم (Protocubism) را به وجود آورد که توسط منتقدین نقاش معاصر مورد توجه قرار نگرفت. در سال 1908 پابلوپیکاسو و نقاش فرانسوی جرجیسبراک متأثر از قالب امپرسیونیسم فرانسوی سبک جدیدی را در کشیدن مناظر به کار بردند که از نظر چندین منتقد از مکعبهای کوچکی تشکیل شده است. این سبک کوبیسم نام گرفت و بعضی از نقاشیهای این دو هنرمند در این زمینه آنقدر به هم شبیه هستند که تفکیک آنها بسیار مشکل است. سیر تکاملی بعدی پابلو در کوبیسم از نگاه تحلیلی (11ـ1908) به منظر ساختگی و ترکیبی که آغاز آن در سالهای 13ـ1912. بود ادامه داشت در این شیوه رنگهای نمایش داده شده به صورت صاف و چند تکه، نقش بزرگی را ایفا میکند و بعد از این سالها پیکاسو همکاری خود را در بالت و تولیدات تئاتر و نمایش در سال 1916 آغاز کرد و کمی بعد از آن آثار نقاشی خود را با سبک نئوکلاسیک و نمایش تشبیهی عرضه کرد. این نقاش بزرگ در سال 1918 با الگا (Olgo)، رقاص بالت ازدواج کرد و در پاریس به زندگی خود ادامه داد و تابستانهایش را نیز در کنار ساحل دریا سپری میکرد. از سال 1925 تا 1930 درگیر اختلاف عقیده با سوررئالیستها بود و در پاییز سال 1931 علاقمند به مجسمهسازی شد و با ایجاد نمایشگاههای بزرگی در پاریس و زوریخ و انتشار اولین کتابش به شهرت فراوانی رسید. در سال 1936 جنگ داخلی اسپانیا شروع شد که تأثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت به طوریکه تأثیر آن را میتوان در تابلوی گورنیکا ـ Guernicoـ (1937) دید. در این پردة نقاشی بزرگ، بیعاطفگی، وحشیگری و نومیدی حاصل از جنگ به تصویر کشیده شده است . پابلو اصرار داشت که این تابلو تا زمانی که دموکراسی ـ کشور اسپانیا به حالت اول برنگردد به آنجا برده نشود. این تابلوی نقاشی به عنوان یکی از پرجاذبهترین آثار در موزة مادرید سال 1992 در معرض نمایش قرار گرفت. حقیقت این است که پیکاسو در طول جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی اول و دوم کاملاً بیطرف بود از جنگیدن با هر طرف یا کشوری مخالفت میکرد. او هرگز در این مورد توضیحی نداد. شاید این تصور به وجود آید که او انسان صلحطلبی بود اما تعدادی از هم عصرانش از جمله براک بر این باور بودند که این بیطرفی از بزدلیاش ناشی میشد. به عنوان یک شهروند اسپانیایی مقیم پاریس هیچ اجباری برای او نبود که در مقابل آلمان در جنگ جهانی مبارزه کند و یا در جنگ داخلی اسپانیا، خدمت برای اسپانیاییهای خارج از کشور کاملاً اختیاری بود و با وجود اظهار عصبانیت پیکاسو نسبت به فاشیست در آثارش، هرگز در مقابل دشمن دست به اسلحه نبرد. او با وجود کنارهگیری از جنبش استقلالطلبی در ایام جوانیش حمایت کلی خود را از چنین اعمالی بیان میکرد و بعد از جنگ جهانی دوم به گروه کمونیست فرانسه پیوست و حتی در مذاکرة دوستانة بینالمللی در لهستان نیز شرکت کرد اما نقد ادبی گروهی از رئالیستها در مورد پرترة استالین (Stalin) ، علاقة پیکاسو را به امور سیاسی کمونیستی سرد کرد. پیکاسو در سال 1940 به یک گروه مردمی ملحق شد و شمار زیادی از نمایشگاههای پیکاسو در طول زندگی این هنرمند در سالهای بعد از آن برگزار شد که مهمترین آنها در موزة هنر مدرن نیویورک در سال 1939 و در پاریس در سال 1955 ایجاد شد. در 1961، این نقاش اسپانیایی با جاکوئیلینرکو (Jacqueline Roque) ازدواج کرد و به موگینس (Mougins) نقل مکان کرد. پابلوپیکاسو در آنجا خلق آثار با ارزش خود همانند نقاشی، طراحی، عکسهای چاپی، سفالگری و مجمسهسازی را تا زمان مرگش یعنی هشتم آوریل سال 1973 در موگینس فرانسه ادامه داد. در سالهای هشتاد یا نود سالگی، انرژی همیشگی دوران جوانیش بسیار کمتر شده بود و بیشتر خلوت میگزید. همسر دوم او جاکوئیلینرکو به جز مهمترین ملاقات کنندگانش و دو فرزند پیکاسو، کلاد و پالوما (Claude and Paloma) و دوست نقاش سابقش، فرنکویسگیلت (Francoise Gillot) به کس دیگر اجازة ملاقات با او را نمیداد. گوشهگیری پابلوپیکاسو بعد از عمل جراحی پروستات در سال 1965 بیشتر شد و با اختصاص دادن تمام نیرویش به کار، در کشیدن تابلو جسورتر گشت و از سال 1968 تا سال 1971 سیل عظیم نقاشیهایش و صدها قلمزنی بشقاب مسی در معرض دید عموم قرار گرفت. این آثارش در این زمان توسط بسیاری از رویاپردازان نادیده گرفته شد به طوریکه داگلاس کوپر (Dauglas Coper)، آثار پایانی او را به عنوان آثار یک پیرمرد عصبانی در اتاق مرگ نامید. پیکاسو همچنین مجموعهای قابل توجه از آثار دیگر نقاشان معروف هم دورة خود مانند هنری ماتیس (Henri Matisse) را نگهداری میکرد و چون هیچ وصیتنامهای در زمان مرگش نبود به عنوان مالیات ایالتی فرانسه، بعضی از آثار و مجموعههای او به دولت داده شد. این نقاش و مجسمهساز اسپانیایی با خلق آثارش گام مهمی در هنر مدرن برداشت. او در ابداع و نوآوری سبکها و تکنیکهای نقاشی بینظیر بود و استعداد خدادادی او به عنوان یک نقاش و طراح بسیار قابل اهمیت است. او در کار کردن با رنگ روغن، آبرنگ، پاستل، زغال چوب، مداد و جوهر بسیار توانا بود و با ایجاد آثاری در مکتب کوبیسم استعداد بینظیر خود را به بهترین شکل به کار گرفت و با وجود آموزش محدود علمی (که تنها یک سال از دورة تحصیلاتی را در آکادمی رویال مادرید به پایان رساند) تلاش هنرمندانهای را در تغییر جهت فکری خود انجام داد. از پابلوپیکاسو به عنوان پرکارترین نقاش تاریخ یاد میشود. در حالیکه دوستانش به او توصیه میکردند که در سن هفتادوهشت سالگی دست از کار بردارد اما او مخالفت میکرد. مرگ او در حالی به وقوع پیوست که با تعداد زیادی تابلو و آثار ارزشمند، مرکب از علائق شخصی و به دور از در نظر گرفتن بازار هنر یک ثروتمند محسوب میشد. و اخیراً در سال 2003 خویشاوندان پیکاسو موزة وقف شدهای را در زادگاه پیکاسو یعنی مالاگا به نام موسیوپیکاسومالاگا راه انداختند. پیکاسو دورههای هنری مختلف را گذراند که کمترین هنرمندی به چنین تجربة عظیمی دست پیدا میکند. یکی از مهمترین دورة کاری پیکاسو چنانکه پیش از این گفتهشد، دورة آبی بود. با وجود اینکه تعهدات کاری در فرانسهی اواخر قرن نوزدهم و اوایل هنر قرن بیستم کمتر شده بود شاید هیچ هنرمندی به اندازة پیکاسو در تعهد کاری خود، تلخی زندگی را آنقدر بزرگ نمایش نداد .این تلخی منحصراً در دورة آبی (1904ـ1901) به اوج خود رسید چنانکه از مجموعة رنگهای مالیخولیایی آن دوره با سایه روشن آبی و حاشیة تاریک آن بر میآید بدون شک زندگی در فقر خانوادگی در زمان جوانی در سالهای اولیة زندگیش در پاریس و برخورد با کارگران و گدایان اطراف خود در کشیدن پرترة شخصیتها با حساسیت و احساس ترحم هر چه بیشتر نسبت به آنها تأثیر زیادی گذاشته است. زن اطوکش( Woman Jroning) در پایان دورة آبی با رنگهای روشنتر اما هنوز با طرح غمافزای شامل سفید و خاکستری تصور اصلی فرسودگی و رنج پیکاسو را نشان میدهد. اگر چه واقعیت اقتصادی و اجتماعی در پاریس آن دوره ریشه کرده بود. رفتار دوستانة این هنرمند در این مورد که با خطوط زاویهدار و متقارن، دین هنری خود را با ترکیب خطوط امتداد داده شده و ظریف که با نفوذ به حقایق تجربی مورخ معروف الگرکو (El Greco) به آنها رسیده بود، نمایش میداد و پیکاسو در آنجا این موضوع را با حضور تقریباً معنوی و خیالی از آن زن به عنوان مثالی از فقر و بدبختی آن دوره نشان داده است. توجه پیکاسو در مدت کوتاهی از کشیدن نقاشیهایی با کنایة اجتماعی و مذهبی به سوی تحقیق در فضای دیگر و خلق آثاری برد که اوج آن در مکتب کوبیسم به ثمر رسید. پرترة فرناند با روسری زنانة سیاه (Fernande with a black Montilla) اثری در این مرحلة کاری است. خیالی بودن تصویر با رنگبندی مناسب و ضربههای قلم موی پرنشاط نشان از معشوقة او فرناند الیور (Fernonde Oliver) میدهد که روسری به سر کرد، و سمبل هنر اسپانیایی او است. از ایجاد سبک شمایلی از صورت او با مشخصات خلاصه شده میتوان افزایش علاقة پیکاسو را در خلاصه کردن ویژگیها و استحکام پیکرتراشی پیشگویی کرد که این تأثیر را در آثار بعدی او میبینیم. کوبیسم در سالهای تعیین کنندة 14ـ1907 به عنوان جدیدترین و بانفوذترین سبک هنری قرن بیستم بسیار مورد توجه قرار گرفت و وسعت پیدا کرد. زمان قطعی توسعة آن در طول تابستان 1911 اتفاق افتاد. همان موقعی که پابلوپیکاسو و جرجیس براک پا به پای هم به این سبک نقاشی میکردند. تنگ، کوزه و کاسة میوه (Carafe, Jug and Fiuit Boul) مراحل اولیة این سبک نقاشی پیکاسو را نشان میدهد. سطوح آن با صراحت به چند قسمت تقسیم شده اما با این وجود به طور پیچیدهای چند تکه نشدند. از نظر شکل و قالب تودهای از خیال و وهم را در خود نگهداشته و با وجود اینکه از وجهی دراماتیکی آن کاسته شده است، اما قابل چشمپوشی نیست . در سیر تحولی این سبک، براک و پیکاسوکوبیسم تحلیلی را تقریباً در موضوع اختلال حواس کامل به وجود آوردند که در بین آثار پیکاسو ارگزن (Accordionist) ترکیب گیج کنندهای از این نوع بود. چندی بعد پیکاسو مرگ کوبیسم را با یادگاری زندگی آرام ماندولین و گیتار (Mondolin and Guitar) در طول مهمانی شبنشینی در پاریس در حضور شرکتکنندگان که فریاد میزدند «پیکاسو در میدان رقابت مرد» اعلام کرد. این مهمانی در آخر شب با یک شورش و آشوب به پایان رسید و تنها با ورود پلیس فرونشانده شد. سری تابلوهای رنگآمیزی شدة بعدی پیکاسو در سبک کوبیسم با ترکیبی شجاعانه در شکلهای به هم پیوسته چنین قضاوتی را بیاعتبار میکند و در پایان از روش تکنیکی کارش به دفاع میپردازد. اما هنرمند حقیقتاً در پی احیای کشفیات قبلی خود نبود. واضح است که تصاویر بنیانی و نماهای اشباع شده گواهی به قدردانی او از پیشرفت همزمان در نقاشی سوررئالیست میدهد که مخصوصاً این تأثیر از آثار آندرماسون (Andre Masson) و خوان میرو (Joan Miro) برخاسته است. بعد از نمایش قطعهای از موضوع خاموشسازی و کاهش نور در 1911، در سالهای بعد پیکاسو و براک تصورات ذهنی بیشتری را در نقاشیهای خود به کار بردند که معمولاً از محیط هنرکدهها و کافهها گرفته میشد و بدون کنار گذاشتن شیوههای کوبیسم تحلیلی، شیوة جدیدی را توسعه دادند که به کوبیسم ترکیبی از آن نام برده میشد. در این نوع سبک ترکیباتی را با رنگهای متنوع و به طور وسیعتر به وجود آوردند و در تابستان سال 1912، براک اولین مقوایی را که چسب و گلرس و چیزهای دیگر را به آن میچسبانند ساخت و پیکاسو نیز در تابلوی «پیپ، گیلاس جام و عرق ویوکس» (Pipe, Glass, Bottle of vieux Marc) از همین شیوه پیروی کرد و کدری رنگهای کارهای قبلی او از بین رفت و شفاف شد و شفافیت این مورد با نشان دادن قسمتهایی از گیتار در پشت گیلاس نشان داده شده است و نیز مطمئناً فضایی را بین دیوار و صفحة تصویر اشغال میکند و موقعیتهای نسبی در تابلو کاملاً دو معنایی هستند. از سال 1927 تا سال 1929 پابلوپیکاسو در فعالیت هنری خود از میان روشهای کاری خود استقلال خود را به طور استادانهای در آثارش به دست آورد و در دنبالة کارهای گوناگون بهترین مثال موجود، تابلوی کارگاه هنری (The Studio) (28ـ1927) است که به سبک کوبیسم ترکیبی به تصویر کشیده شده است که به اجرای مقتدر و برجسته تبدیل شده است تقابل خطوط با قواعد هندسی مشخص پیکر مجسمههای آن زمان پیکاسو را تداعی میکند. تصاویر در «کارگاه هنری» میتواند با مجسمة نیمتنه در سمت چپ و پرترة تمام قد در سمت راست به شکل ابتکاری بسیار عالی قابل تشخیص باشد او به میل بینندگان برای اعتقاد به حقیقت اشیای نمایش داده شده تکیه میکند و مجسمة نیمتنه در این تابلو که سه چشم دارد ممکن است ویژگیهای شخصیتی پیکاسو را در اثر هنری خود منعکس سازد. مطلبی که میتوان از روی این تابلوهای پرارزش فهمید این است که اثر متقابل حقیقت و خیال، دغدغة مهمی در تمام طول زندگی پیکاسو بود. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ..: آخرین ارسال ها :.. اگزماي دست ريزه کاريهاي خانه داري برای شما که خوش فکر هستید آدم و حوا کجایین؟ دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا حکایاتی چند از عبید زاکانی تنظيم فکر خوشا به حال چه کسی ؟ زرگر غفلت سيمای متواضعان مصرف ماهي اسيدهاي چرب ضروري بدن را فراهم مي آورد يوسف Joseph آشنايي با عضلات بدن ( ) آب مرواريد - cataract داستانهای ملانصرالدین مطلب روز از گلچین های روز ریزش مو سلامتی موهای شما به تار مویی بسته است!! شوره سر ساختمان مو عواقب شانه کردن موهای خیس؟! وطن عشق منی عشق خدائی (The Impossible Dream)رویای غیر ممکن ورزش زانو (Patellofemoral) بررسی و راهنمای درمان درد زانو تــا اوج نــا اميــدي استخری در آلمان مرده شوئي اتوماتيک در اصفهان حكايت های گلچین روز درسهای زندگی چند جمله با خدا این داستان زیبا رو بخونید والپیپرهای فوق العاده زیبا مواد غذایی با کالری منفی ::. مواد غذايى ضد سرطان Keep your thoughts positive بی وفای دکوراسیوم داخلی در اراک دیدنیهای و خواندنیهای شهر شیراز 22 مکان برتر گردشگری دنیا نا گفته هايي از زبان فارسي طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران گوشت بوقلمو تازه اماده برای بخش در و فراهان اراک لینک های جالب و دیدنی برای شما دوستان خوب خدائی آخرین پست ها گلچین های روز برگزاری اولین جشنواره طبخ غذا با ماهی و میگو 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت اول 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت دوم(Last part) نقش ايمان در زندگي قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com ارسال برای دیگران تنظيم فکر تنظيم فکر از حكيمي حكمتي آموختم زان گهر سرمايه ها اندوختم گويم آن حكمت به هر پير و جوان چون زكات علم باشد نشر آن دو جوان رفتند نزد آن حكيم نام آنها بود دارا و سليم خواستند از او كه گويد پندشان نكته اي گويد ، دهد اندرزشان ساعتي داد او به دست هر يكي گفت آنگه با كمال زيركي يك دقيقه در تمام روز و شب هريك از ساعات مي ماند عقب گفت با دارا مزن دستي به آن غافل از اصلاح عيب آن بمان تو سليم ، اين نقص را ترميم كن ساعتت هر صبحگه تنظيم كن صبر بنماييد تا سال دگر تا كنم تكميل اين زيبا گهر چون كه يك سالي گذشت از اين سخن آمدند آن دو سوي استاد فن گفت دارا وقت را دادم زدست رشته برنامه ها از هم گسست نظم و دقت را ز كار من ربود صبح، ظهر و ظهر را شب مي نمود ليك بودي بر خلاف من سليم تا نگردد ساعت او هم سَقيم چون كه در اصلاح آن همت گماشت ساعت او هيچ تاخيري نداشت تا حكيم اين گفته هاشان را شنيد نوبت تكميل آن حكمت رسيد گفت استاد خردمند حكيم فكرما هم دوستان ، باشد چنين گاه تنظيم است و حق بين و دقيق مي شناسد باز شيشه از عقيق گه شود محبوب و مغلوب هوي حق و باطل را ببيند جا به جا كن منظم فكر خود با اين پيام سوره اي قرآن بخوان هر صبح و شام تا كني با عقل كل فكرت قياس حفظ گردي از خطا بر اين اساس نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:35مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زرگر زرگر بود در ذهنم سئوالی سالها در فضای ذهن من می زد بالها کرده مشغولم زمانهای مدید فهم این قول خداوند مجید گر که تقوا بین مردم شد عیان باب رحمت باز گردد سویشان هر چه تقوا نعمتت افزون کند معصیت آن را ز کف بیرون کند این معما ذهن من را کرد سِیر چیست ربط پاکی و درهای خیر؟ بارش باران و رویش در زمین ربط کی دارند با تقوا و دین؟ از چه تا انسان گنه را دور کرد این زمین هم جنس خود را جور کرد از کجا فهمند زمین و آسمان ما بیفزودیم بر تقوایمان بود تا فرزانه ای را یافتنم حل این مشکل ز او من خواستم گفت بهترآنکه با ذکر مثال بازگویم با تو راز این مقال زرگری مشغول کار خویش بود حلقه و انگشترش در پیش بود سارقی غافل بدان جا پا نهاد چشم او بر حلقه زیبا فتاد دید زرگر را چو غرق کار خویش گفت اکنون میروم اکنون به پیش تا بگیرد حلقه در جیبم قرار میکنم از در به ناگه من فرار لیک تا گردید سوی در روان حلقه را در جیب خود کرد نهان ناگهان در را به رویش بسته دید قفل بودی هر چه آن را می کشید گفت اکنون چون خطر بسیار شد می گذارم حلقه را در جای خود چون نهادی حلقه را آن بد گهر شد روانه سوی در بار دگر تا که او آهنگ رفتن کرد ساز با تعجب دید در گردیده باز گفت با خود ،چون که دید این صحنه را *به که برگرده برگیرم حلقه را باز با حلقه چو آمد پشت در دید عین آن حقیقت سر به سر چند نوبت بسته شد در، باز شد در تعجب سارق از این راز شد رو به زرگر کرد و با وی گفت او من نخواهم حلقه ات لیکن بگو حلقه چون پی برد بر افکار من؟ از چه شد در، منطبق با کار من؟ گفت ای غافل ندانستی مگر ؟ هست ناظر بر تو در یک نفر من که بر کارت نظاره میکنم درب را من باز و بسته میکنم از همین جا می فشارم دگمه را می کنم من باز ، درب بسته را چون که فهمیدی مثل را ، گوش کن در طریق کسب تقوا کوش کن جمله درهای زمین و آسمان هست در دست خدای مهربان آن که بر ما حکم ایمان میدهد خود به ابر و باد فرمان میدهد ان که میگوید ره طغیان مجوی خود به سبزیجات میگوید بروی آن که میگوید تو از حق رو متاب خود به خورشید و فلک گوید بتاب بنده ای چون قصد تقوا می کند باب رحمت را بر او وا می کند نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:30مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران وطن عشق منی عشق خدائی وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي علیرضا پورشجاع نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 15:44مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران تــا اوج نــا اميــدي تــا اوج نــا اميــدي روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند .. نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 14:38مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران درسهای زندگی درسهای زندگی آمی تریپتیلین درسهای زندگی درس اول :يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !پوووف! منشي ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا منمن مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه ! درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!! درس سوم :بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شدهمون موقع زنگ در خونه به صدا در اومدزن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بودتا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشتپيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!! درس چهارم :من خيلي خوشحال بودم !من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!! درسهای زندگی درس پنجم :يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند ! درس ششم :چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!! درس هفتم :توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟مرد: آره !زن: من توي فروشگاه بزرگ هستماينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلارهمرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظمرد: خداحافظبعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!! درس هشتم :يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريمفرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشهزن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!! درس نهم :يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسهنظرت چيه دكتر؟!دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران این داستان زیبا رو بخونید عزیزان ; این بار نوشته ای رو براتون قرار دادم .. این داستان زیبا رو بخونید: ( این داستان جدیدی نیست احتمالا خیلی ها این رو شنیدید . اما گاهی لازمه که بعضی چیز ها حتما یاد اوری بشن تا فراموش نکنیمشون ....) تقدیم به اونا که میخوان " با معرفت " باشن ! در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. گفته های مرد کنار پنجره چنین بود: این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد. روزها و هفتهها سپری شد. یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند. ———————– پی نوشت: اگر دل آدم صاف باشه حتی پیش خدا هم میره. نوشته شده توسط سجاد لرستانی در ساعت 05:45مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 3 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران داستان زیبای اطلاعات لطفا داستان زیبای اطلاعات لطفا سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! داستان زیبای اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . *** سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . *** سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد . منبع : ترانه نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زاغهای سیاه شبح مرگ بودند زاغهای سیاه شبح مرگ بودند چشم که باز میکند، سردی هوا آزارش میدهد.اولین چیزی که میبیند خاک سرد کویر است.خیلی به خودش فشار میآورد تا بتواند برگردد و آسمان پرستاره را ببیند.تمام تنش درد میکند.با هر زحمتی که هست، بلند میشود.مینشیند.سرگیجه و تهوع او را به زمین دوختهاند.سوزش پهلوی چپ متوجهش میکند که زخمی است... چشم که باز میکند، سردی هوا آزارش میدهد.اولین چیزی که میبیند خاک سرد کویر است.خیلی به خودش فشار میآورد تا بتواند برگردد و آسمان پرستاره را ببیند.تمام تنش درد میکند.با هر زحمتی که هست، بلند میشود.مینشیند.سرگیجه و تهوع او را به زمین دوختهاند.سوزش پهلوی چپ متوجهش میکند که زخمی است... دست و پایش هم بسته بود.خیلی تقلا میکند تا خودش را از قید طنابها رها کند.کمکم به یاد میآورد آن پسره قد بلند زاغ را، با موهای وز کرده فری و صورت باریکش.قیافهای که تا عمر دارد فراموش نمیکند.سه راه امینآباد شهرری ایستاده بود، منتظر مسافر و بار.نه، خسته شده بود و میخواست یک چای بخورد که جوان نزدیکش شد و گفت: ـ ده دوازده تا گوسفند میخواهیم از «آلووک»به تهرون ببریم. دو نفر بودند.آن یکی بیشتر به قیافهاش میآمد که معتاد باشد.اولی هم بود اما کمتر، بالاخره پانزده هزارتومان طی کردند.اسد پیش خودش میگفت: ـ خیلی شیرینه.بیچارهها خوب دادند.همهاش سه چهار ساعت نمیشه. توی راه، همهاش فکر میکرد که: «اگه زودتر برسم، اون کفش قرمزارو واسه دختره میخرم.» یاد دخترش نگذاشت بفهمد که کوره راه چقدر خلوت است.به کنار یک دیوار خرابه که رسیدند، جوان زاغ گفت: ـ نگهدار کار دارم... وانت را که نگه داشت، تیغه چاقو زیر گلویش بود.سه، چهار نفر دیگر از پشت دیوار بیرون آمدند.ترس تمام وجودش را گرفت.همهشان چوپ و چاقو داشتند.زبانش بند آمده بود.التماس کرد: ـ تو رو خدا، هر چی میخواهید ببرید.من رو نکشید.زن و بچه دارم. جوابش مشتی بود که جوان زاغ توی دهانش زد.شوری خون را در دهانش مزهمزه کرد.یک باره به سرش ریختند و تا میتوانستند او را زدند.دیگر داشت بیهوش میشد که سوزش پهلویش، به او فهماند که با چاقو او را زدهاند و همان وقت بود که یک دفعه درد شدیدی پشت سرش احساس کرد و دیگر چیزی نفهمید. تازه متوجه شد در بیابان است و کویر.صدای حیوانات ترسش را چند برابر کرد.بلند شد، نمیدانست به کدام طرف برود.تلوتلو خوران چند قدم رفت و افتاد.دوباره بلند شد.شبح یک دیوار را جلوی رویش دید.این همان دیوار بود؟ نمیدانست.اگر آن دیوار بود، پس جادهای هم باید باشد.این امید کمی به او توانایی داد... آفتاب بالا آمده بود که او هنوز افتان و خیزان میرفت.شبح آبادی کمکم جان میگرفت و هر چه پیش میرفت به آبادی و خانههای کنار هم بیشتر شبیه میشد.دیگر توانش تمام شده بود که دوباره بیهوش شد... چشمش را که باز کرد، صورت یک پلیس، در چشمانش نشست.روی تخت اورژانس بود.از همان جا، هر چه میدانست گفت و شکایت کرد. از حدود تیرماه سال 80 افرادی که اتومبیل، وانت، کامیون و وسیله نقلیهشان توسط افرادی که آنان را به صورت دربست برای حمل بار، احشام و یا جابهجایی افراد اجاره شده و سپس توسط آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و در کویر مرکزی رها شده بودند به شهرهای مجاور و کویر مراجعه و شکایت خود را تسلیم دادگستری میکردند.بر این اساس، پروندههایی در سمنان، شهرهای مجاور کویر مرکزی و ورامین تشکیل شد اولین سرنخ عکسهای رایانهای با راهنمایی شاکیان پرونده از ربایندگان ترسیم شد.بالاخره یک چهره میان آنان خیلی مشخص و معلوم، شخصی را نشان میداد به نام اکبر، با چشمانی زاغ و صورتی سیهچرده که به علت همین مشخصات، به زاغ سیاه معروف است.با روشن شدن این موضوع و این که فرد یاد شده ساکن پیشوای ورامین است، و با توجه به دو مورد شکایت که در شعبه 8 دادگستری ورامین به ریاست قاضی زوارهای مطرح بود، طبق دستور قضایی سرهنگ زندهشو پیگیری و دستگیری افراد این باند از تیرماه امسال در دستور کارآگاهی ورامین قرار گرفته و تاکید شدیدی بر جدیت و سرعت عمل ماموران در کشف جرم و دستگیری مجرمان صادر میشود. بر طبق دستور فرمانده نیروی انتظامی ورامین سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین، تیمی از افسران و کارآگاهان زبده را مامور رسیدگی به این پرونده میکند. شناسایی مخفیگاه متهم در پیشوای ورامین اولین کار عملیاتی گروه ویژه بود.پس از شناسایی با اخذ دستور قضایی اکیپ، مخفیگاه اکبر را به محاصره درآورده که متوجه میشوند اکبر مدتی قبل آنجا را ترک نموده است.تجسسهای بعدی اکیپ مامور در مورد دوستان و بستگان اکبر بود که با یک سری عملیات اطلاعاتی درمییابند اکبر، با شخصی به نام ایمان معروف به ایمان طوطی مراودهای دایمی دارد و در بعضی از عملیات محرمانه، به همراه او بوده است. تجسس جهت یافتن مخفیگاه ایمان آغاز و بالاخره مشخص میشود مخفیگاه ایمان در جلیلآباد ورامین است.اکیپ با حمله به مخفیگاه در مییابند ایمان مدتی است جلیلآباد را ترک و از آنجا متواری شده است.سرگرد هداوند با یک تمهید کلی و استفاده از کلیه همکارانش در آگاهی ورامین دست به تحقیقاتی گسترده میزند.در این تحقیقات با صرف ساعات ارزندهای کار اطلاعاتی و تحقیقاتی مشخص میشود که عمده اعضای باند به گرگان گریخته و مخفیگاهشان در آنجاست.با کسب نیابت قضایی و عزیمت به گرگان، متوجه میشوند ساعاتی قبل اعضای باند، مخفیگاه را رها کرده و به مقصدی نامعلوم رفتهاند.مجددا کارهای اطلاعاتی پیگیری میشود تا رد آنان در روستایی به نام حسینآباد به دست میآید.گروه ویژه به حسینآباد عزیمت کرده که با اطلاع روستائیان، متهمین با یک خودرو محل را ترک کرده و به منطقه جلیلآباد ورامین متواری میشوند. عملیات مخفی، تجسسات محرمانه و ضربتی در دستور کار کارآگاهان قرار میگیرد.این بار، با رعایت تمام موارد ایمنی و محرمانه با یک یورش ضربتی با استفاده از امکانات پلیسی، رضا و محمد، دو نفر از اعضای باند در جلیلآباد شناسایی و دستگیر میشوند.اعترافات رضا و محمد بسیار تکان دهنده بود و نشان میداد این باند به ریاست اکبر زاغی و 8 نفر اعضای باند، مرتکب 36 فقره سرقت و زورگیری در شهرستانهای مختلف شده و 4 فقره قتل نیز در پرونده آنان است و غیر از آن موارد بسیاری از سرقت منزل، خودرو و موتورسیکلت داشتهاند.رضا و محمد، همچنین فاش میکنند که یکی دیگر از مخفیگاه متهمان در خمینی شهر اصفهان است.اعزام اکیپ با کسب نیابت قضایی مشخص میکند متهمان، ساعتی قبل، مخفیگاه را ترک کرده و به نقطه نامعلومی گریختهاند.تحقیقات و عملیات اطلاعاتی شبانه روزی بالاخره در شهریور ماه امسال رد دو نفر دیگر را به نامهای غلامعلی و ایمان مشخص میسازد.مامورین به تعقیب و تجسس مخفی دست میزنند و آنان را که قصد داشتند با یک اسلحه قلابی یک خودرو سواری را به زور بربایند، پس از یک تعقیب و گریز چند ساعته دستگیر میکنند.با دستگیری این دو نفر، مدارک و اسنادی جدید از باند زاغهای سیاه به دست میآید.این بار ماموران آگاهی با اطلاعات و اعترافات تازهتری تحقیقاتی جدید و بسیار سری و مخفی را آغاز میکنند که در نهایت، مشخص میشود اعضای باند، مخفیگاه مشترکی در یکی از روستاهای ورامین دارند. با عملیاتی بسیار ضربتی و غافلگیرانه پس از ساعتها تعقیب و مراقبت محل، وقتی بقیه اعضای باند در مخفیگاه به استعمال مواد مخدر مشغول بودند، حمله و آنان را دستگیر میکنند. از مخفیگاه متهمان مدارکی از جمله یک دفترچه رانندگی کامیون و یک بارنامه و مدارک مرد جوانی به نام عباس مقدمنژاد به همراه مدارک و اسناد زیادی کشف میشود. متهمان به اداره آگاهی انتقال و در آنجا مورد بازجویی قرار میگیرند.بازجوییها و تحقیقات گسترده و شبانه روزی گروه ویژه کارآگاهان به سر اکیپی شخص سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین و نظارت مستمر سرهنگ زندهشو فرمانده نیروی انتظامی ورامین، به اعترافات تکان دهندهای منجر میشود اعترافات تکان دهنده یک قتل وقتی در مورد مدارک به دست آمده عباس مقدمنژاد سوال میشود چند تن از اعضای باند اعتراف میکنند که: در یک میدان خارج از شهر ورامین، کامیون خاور عباس را اجاره کردیم.قرار شد برای آوردن گوسفند و گاو برویم.در بین راه با عباس طرح دوستی ریختیم و او را به یک جاده فرعی کویری کشاندیم.وقتی متوجه منظور ما شد، با هم درگیر شدیم.خیلی قوی هیکل و پرزور بود.غلامعلی چند ضربه چاقو از پشت و جلو به او زد تا بالاخره افتاد.بعد همه با هم کمک کردیم و جسدش را به اعماق کویر برده و دفن کردیم. وقتی از غلامعلی سوال میشود چگونه او را زدی میگوید: با چاقو زدم، خیلی قوی و پرزور بود.مجبور شدم چند ضربه چاقو بزنم بعد با کمک برادرم عباس، اون رو کشتیم قتلهای دیگر اولین قتل به گفته سرهنگ زندهشو، قتل علی پیرمرادیان راننده نیسان 25 ساله بوده که مثل بقیه وانت او را به جهت حمل احشام کرایه و او را به جاده کویر کشانده و عباس و اکبر با طناب او را خفه کرده و جسدش را در همان جا دفن میکنند و وانت نیسان را به زابل برده و به یک مالخر میفروشند قتلی دیگر متهمان اقرار کردند در گرگان، اتومبیل پیکانی را به صورت دربست اجاره کرده و راننده را به جنگل میکشانند.در آنجا وقتی میخواهند با زور خودرو را از چنگ راننده بیرون بیاورند، راننده مقاومت کرده و با آنان به زد و خورد میپردازد. جلال رحیمپور، راننده پیکان، در این نبرد نابرابر مغلوب ضربات چاقوی ناجوانمردانه اعضای باند میشود و جسدش را در همانجا دفن میکنند.پیکان را به ورامین آورده و میفروشند. در قتل دیگر، اعضای باند، یک اتومبیل پیکان را در شهر ری به مقصد خشافویه در جاده قم اجاره کرده و پس از کشاندن راننده به قلعه خرابه خشافویه، او را با طناب خفه کرده و همانجا دفن میکنند. طبق اظهار سرهنگ زندهشو، متهمان تا کنون به 26 فقره زورگیری و سرقت خودروهای مختلف، 4 فقره قتل، 19 فقره سرقت موتورسیکلت، سه فقره سرقت احشام اعتراف نموده و تعدادی از مالباختگان در شهرستانهای گرگان، اصفهان، ورامین، شهرری ،سمنان و شهرهای دیگر شناسایی شدهاند.پس از اعتراف، متهمان به صحنههای قتل برده شدند که اجساد به علت گرما و گذشت زمان متلاشی شده و حتی یکی از آنان در قلعه خشافویه به علت متلاشی شدن صورت تا کنون شناسایی نگردیده. اکبر (زاغی سیاه)در اعترافاتش میگوید: با ایمان، غلامعلی، عباس، محمد، رضا، غلامرضا، عبدالرحیم و محمد علی باندی تشکیل دادیم که کارمان دزدی و زورگیری بود.پس از انتخاب ماشین که عموما صفر کیلومتر یا نو بود، رانندهها را به طمع کرایه دربستی زیاد فریب داده به کویر یا بیابان میکشاندیم و در آنجا بعضی به ما التماس میکردند، ما هم آنها را میبستیم، در صندوق عقب یا پشت ماشین میگذاشتیم، به بیابان، مخصوصا داخل کویر، میبردیم و رهایشان میکردیم.آنها را هم که کشتیم برای این بود که مقاومت کردند. زوارهای رئیس شعبه 8 دادگاه ورامین با قرار لازم، متهمین و اعضای باند زاغهای سیاه کویر را در اختیار آگاهی وارمین قرار داد تا در مورد جنایات احتمالی دیگر آنان تحقیق شود. دکتر ابوالحسن صادقی، جرمشناس و وکیل و دعاوی میگوید: یکی از عوامل جرم، اعتیاد است.با نظر به پرونده و عملکرد این باند مخوف میبینیم اغلب آنها بجز یک نفر جوان هستند و همه آنها معتاد.این که چقدر اعتیاد دارند و چگونه معتاد شدهاند بسیار مهم است.عامل خانواده یکی از مهمترین عوامل تربیت و موثر در آسیبهای اجتماعی است.خانواده اگر مومن، خداترس و با ایمان باشد، فرد از کودکی با خلق و خوی خانواده و این موارد انس میگیرد.این فرد، محال است به طرف گناه برود، مگر آن که پدر و مادر در حضور فرزند دست به اعمالی بزنند و با این اعمال مجوز خلاف کاری فرزند را صادر کنند.این که فرزند در چه خانوادهای قرار دارد و در کجای خط اجتماعی است، اهمیتی ندارد، مهم این است که خانواده او چگونه هستند و با او چگونه رفتار میکنند.ایمان باید باطنی و عملی باشد، نه ظاهری.معلم باید خودش اول اخلاقیات را انجام دهد پس از شاگردش بخواهد.یادمان نرود اولین معلم بچههایمان خودمان هستیم بعد معلمین مدرسه.فرزندی که خوب، با ایمان و با اعتماد به نفس کامل تربیت شود هرگز اسیر رفتارهای اجتماعی نمیشود. مورد دیگر وقوع جرم در این گونه موارد، فریبخوردن قربانی یا مال باخته است.غرور بعضی از رانندگان نسبت به این که «مرا نمیتوانند...»یا «من چنین یا چنان هستم»خود یکی از عوامل کامرانی این باندهاست کما این که در همین پرونده ما با شخصی روبهرو میشویم که قوی هیکل است و به گفته مجرمان مقاومتی جانانه میکند اما در نهایت مغلوب میشود. بنابراین باید مواظب بود.رانندگانی که با وسیله نقلیه کار میکنند باید مواظب مسافران باشند.چه دربستی، چه غیردربستی، طمع، عامل دیگر است.یعنی به طمع کرایه زیاد، خودرویی اجاره میشود سپس، فردی که انتظار ندارید دست به عمل بزند یا به اصطلاح خودمان، «دماغش را بگیری جانش در میرود»، ناگهان با یک آلت قتاله تبدیل به یک زورگیر میشود که حریف صدتای مثل بنده و شماست.به هر حال مواظبت از نفس، مواظبت از خود و مواظبت نسبت به طمع، اینها همه در دستور مذهبی و عرفی ما آمده است.نباید بستر جرم را فراهم کرد تا مجرم نتواند به نیت خود برس چرا جرم نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso پابلو پیکاسو یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق کرده است. او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک(Georges Braque) در میان نقاشان جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پردة نقاشی را به عالم هنر معرفی کرد. دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso پابلو پیکاسو یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق کرده است. او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک(Georges Braque) در میان نقاشان جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پردة نقاشی را به عالم هنر معرفی کرد. پیکاسو در بیستوپنجم اکتبر سال 1881 در مالاگا، شهری در اسپانیا به دنیا آمد. او فرزند یک نقاش تحصیل کرده به نام جوز روئیزبلنکو (Jose Ruis Blanco) و ماریاپیکاسو (Maria Picasso) بود که از سال 1901 نام خود را به نام خانوادگی مادرش تغییر میدهد. پابلو از همان دوران کودکی به نقاشی علاقه پیدا میکند و از ده سالگی نزد پدرش که معلم یک آموزشگاه هنری بود. اصول اولیة نقاشی را فراگرفت و دوستانش را با کشیدن نقاشی بدون بلند کردن قلم یا نگاه کردن به کاغذ سرگرم میساخت. در سال 1895 به همراه خانواده به بارسلونا تغییر مکان دادند و پیکاسو در آنجا در آکادمی هنرهای عالی به نام لالنجا (La Lonja) به تحصیل مشغول شد. در اوایل کار، دیدار او از مکانها و گروههای مختلف هنری تا سال 1899 در پیشرفت هنریش بسیار تأثیرگذار بود. در سال 1900 میلادی اولین نمایشگاه پیکاسو در بارسلونا تشکیل شد. در پاییز همان سال به پاریس رفت تا در آنجا مطالعاتی در ابتدای قرن جدید داشته باشد و در آوریل 1904 در پاریس اقامت کرد و در آنجا به وسیلة آثار امپرسیونیست خود به شهرت رسید. پیکاسو زمانی که به کار مشغول نبود، از تنها ماندن خودداری میکرد و به همین دلیل در مدت کوتاهی حلقة دوستانش که شامل گیلائوم آپولنییر(Guillaume Apollinaire)، ماکس جاکب (Max Jacob) و لئواستین (Leo Stein) و همچنین دو دلال بسیار خوب به نامهای آمبوریسه ولارد (Amborise Vollard) و برسول (Berthe Weel) بود، شکل گرفت. در این زمان خودکشی یکی از دوستانش به روی پابلوی جوان تأثیر عمیقی گذاشت و تحت چنین شرایطی دست به خلق آثاری زد که از آن به عنوان دورة آبی (Blue Period) یاد میکنند. در این دوره بیشتر به ترسیم چهرة آکروباتها، بندبازان، گدایان و هنرمندان میپرداخت و در طول روز در پاریس به تحقیق بر روی شاهکارهایش در لوور (Louvre) و شبها به همراه هنرمندان دیگر در میکدهها مشغول میشد. پابلوپیکاسو در دورة آبی بیشتر رنگهای تیره را در تابلوهای نقاشی خود به کار میگرفت. اما پس از مدت کوتاهی اقامت در فرانسه با تغییر ارتباطات، جعبة رنگ او به رنگهای قرمز و صورتی تغییر پیدا کرد. به همین دلیل به این دوره دوره رز (Roze Period) میگویند. در این دوران پس از دوستی با برخی از دلالان هنر، شاعر آن زمان ماکسجاکب و نویسندة تبعیدی آمریکایی، گرترود استین (Gertrude Stein) و برادرش لئو (Leo) که اولین حامیان او بودند، سبک او به طور محسوسی عوض شد به طوریکه تغییرات درونی او در آثارش نمایان است. و تغییر سبک او از دورة آبی به دورة رز در اثر مهم او به نام لسدیموسلس اویگنون (Les Demoiselles Ovignon) نمونهای از آن است. کار پابلوپیکاسو در تابستان سال 1906، وارد مرحلة جدیدی شد که نشان از تأثیر هنر یونان شبه جزیرة ایبری و آفریقا بر روی او بود که به این ترتیب سبک پرتوکوبیسم (Protocubism) را به وجود آورد که توسط منتقدین نقاش معاصر مورد توجه قرار نگرفت. در سال 1908 پابلوپیکاسو و نقاش فرانسوی جرجیسبراک متأثر از قالب امپرسیونیسم فرانسوی سبک جدیدی را در کشیدن مناظر به کار بردند که از نظر چندین منتقد از مکعبهای کوچکی تشکیل شده است. این سبک کوبیسم نام گرفت و بعضی از نقاشیهای این دو هنرمند در این زمینه آنقدر به هم شبیه هستند که تفکیک آنها بسیار مشکل است. سیر تکاملی بعدی پابلو در کوبیسم از نگاه تحلیلی (11ـ1908) به منظر ساختگی و ترکیبی که آغاز آن در سالهای 13ـ1912. بود ادامه داشت در این شیوه رنگهای نمایش داده شده به صورت صاف و چند تکه، نقش بزرگی را ایفا میکند و بعد از این سالها پیکاسو همکاری خود را در بالت و تولیدات تئاتر و نمایش در سال 1916 آغاز کرد و کمی بعد از آن آثار نقاشی خود را با سبک نئوکلاسیک و نمایش تشبیهی عرضه کرد. این نقاش بزرگ در سال 1918 با الگا (Olgo)، رقاص بالت ازدواج کرد و در پاریس به زندگی خود ادامه داد و تابستانهایش را نیز در کنار ساحل دریا سپری میکرد. از سال 1925 تا 1930 درگیر اختلاف عقیده با سوررئالیستها بود و در پاییز سال 1931 علاقمند به مجسمهسازی شد و با ایجاد نمایشگاههای بزرگی در پاریس و زوریخ و انتشار اولین کتابش به شهرت فراوانی رسید. در سال 1936 جنگ داخلی اسپانیا شروع شد که تأثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت به طوریکه تأثیر آن را میتوان در تابلوی گورنیکا ـ Guernicoـ (1937) دید. در این پردة نقاشی بزرگ، بیعاطفگی، وحشیگری و نومیدی حاصل از جنگ به تصویر کشیده شده است . پابلو اصرار داشت که این تابلو تا زمانی که دموکراسی ـ کشور اسپانیا به حالت اول برنگردد به آنجا برده نشود. این تابلوی نقاشی به عنوان یکی از پرجاذبهترین آثار در موزة مادرید سال 1992 در معرض نمایش قرار گرفت. حقیقت این است که پیکاسو در طول جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی اول و دوم کاملاً بیطرف بود از جنگیدن با هر طرف یا کشوری مخالفت میکرد. او هرگز در این مورد توضیحی نداد. شاید این تصور به وجود آید که او انسان صلحطلبی بود اما تعدادی از هم عصرانش از جمله براک بر این باور بودند که این بیطرفی از بزدلیاش ناشی میشد. به عنوان یک شهروند اسپانیایی مقیم پاریس هیچ اجباری برای او نبود که در مقابل آلمان در جنگ جهانی مبارزه کند و یا در جنگ داخلی اسپانیا، خدمت برای اسپانیاییهای خارج از کشور کاملاً اختیاری بود و با وجود اظهار عصبانیت پیکاسو نسبت به فاشیست در آثارش، هرگز در مقابل دشمن دست به اسلحه نبرد. او با وجود کنارهگیری از جنبش استقلالطلبی در ایام جوانیش حمایت کلی خود را از چنین اعمالی بیان میکرد و بعد از جنگ جهانی دوم به گروه کمونیست فرانسه پیوست و حتی در مذاکرة دوستانة بینالمللی در لهستان نیز شرکت کرد اما نقد ادبی گروهی از رئالیستها در مورد پرترة استالین (Stalin) ، علاقة پیکاسو را به امور سیاسی کمونیستی سرد کرد. پیکاسو در سال 1940 به یک گروه مردمی ملحق شد و شمار زیادی از نمایشگاههای پیکاسو در طول زندگی این هنرمند در سالهای بعد از آن برگزار شد که مهمترین آنها در موزة هنر مدرن نیویورک در سال 1939 و در پاریس در سال 1955 ایجاد شد. در 1961، این نقاش اسپانیایی با جاکوئیلینرکو (Jacqueline Roque) ازدواج کرد و به موگینس (Mougins) نقل مکان کرد. پابلوپیکاسو در آنجا خلق آثار با ارزش خود همانند نقاشی، طراحی، عکسهای چاپی، سفالگری و مجمسهسازی را تا زمان مرگش یعنی هشتم آوریل سال 1973 در موگینس فرانسه ادامه داد. در سالهای هشتاد یا نود سالگی، انرژی همیشگی دوران جوانیش بسیار کمتر شده بود و بیشتر خلوت میگزید. همسر دوم او جاکوئیلینرکو به جز مهمترین ملاقات کنندگانش و دو فرزند پیکاسو، کلاد و پالوما (Claude and Paloma) و دوست نقاش سابقش، فرنکویسگیلت (Francoise Gillot) به کس دیگر اجازة ملاقات با او را نمیداد. گوشهگیری پابلوپیکاسو بعد از عمل جراحی پروستات در سال 1965 بیشتر شد و با اختصاص دادن تمام نیرویش به کار، در کشیدن تابلو جسورتر گشت و از سال 1968 تا سال 1971 سیل عظیم نقاشیهایش و صدها قلمزنی بشقاب مسی در معرض دید عموم قرار گرفت. این آثارش در این زمان توسط بسیاری از رویاپردازان نادیده گرفته شد به طوریکه داگلاس کوپر (Dauglas Coper)، آثار پایانی او را به عنوان آثار یک پیرمرد عصبانی در اتاق مرگ نامید. پیکاسو همچنین مجموعهای قابل توجه از آثار دیگر نقاشان معروف هم دورة خود مانند هنری ماتیس (Henri Matisse) را نگهداری میکرد و چون هیچ وصیتنامهای در زمان مرگش نبود به عنوان مالیات ایالتی فرانسه، بعضی از آثار و مجموعههای او به دولت داده شد. این نقاش و مجسمهساز اسپانیایی با خلق آثارش گام مهمی در هنر مدرن برداشت. او در ابداع و نوآوری سبکها و تکنیکهای نقاشی بینظیر بود و استعداد خدادادی او به عنوان یک نقاش و طراح بسیار قابل اهمیت است. او در کار کردن با رنگ روغن، آبرنگ، پاستل، زغال چوب، مداد و جوهر بسیار توانا بود و با ایجاد آثاری در مکتب کوبیسم استعداد بینظیر خود را به بهترین شکل به کار گرفت و با وجود آموزش محدود علمی (که تنها یک سال از دورة تحصیلاتی را در آکادمی رویال مادرید به پایان رساند) تلاش هنرمندانهای را در تغییر جهت فکری خود انجام داد. از پابلوپیکاسو به عنوان پرکارترین نقاش تاریخ یاد میشود. در حالیکه دوستانش به او توصیه میکردند که در سن هفتادوهشت سالگی دست از کار بردارد اما او مخالفت میکرد. مرگ او در حالی به وقوع پیوست که با تعداد زیادی تابلو و آثار ارزشمند، مرکب از علائق شخصی و به دور از در نظر گرفتن بازار هنر یک ثروتمند محسوب میشد. و اخیراً در سال 2003 خویشاوندان پیکاسو موزة وقف شدهای را در زادگاه پیکاسو یعنی مالاگا به نام موسیوپیکاسومالاگا راه انداختند. پیکاسو دورههای هنری مختلف را گذراند که کمترین هنرمندی به چنین تجربة عظیمی دست پیدا میکند. یکی از مهمترین دورة کاری پیکاسو چنانکه پیش از این گفتهشد، دورة آبی بود. با وجود اینکه تعهدات کاری در فرانسهی اواخر قرن نوزدهم و اوایل هنر قرن بیستم کمتر شده بود شاید هیچ هنرمندی به اندازة پیکاسو در تعهد کاری خود، تلخی زندگی را آنقدر بزرگ نمایش نداد .این تلخی منحصراً در دورة آبی (1904ـ1901) به اوج خود رسید چنانکه از مجموعة رنگهای مالیخولیایی آن دوره با سایه روشن آبی و حاشیة تاریک آن بر میآید بدون شک زندگی در فقر خانوادگی در زمان جوانی در سالهای اولیة زندگیش در پاریس و برخورد با کارگران و گدایان اطراف خود در کشیدن پرترة شخصیتها با حساسیت و احساس ترحم هر چه بیشتر نسبت به آنها تأثیر زیادی گذاشته است. زن اطوکش( Woman Jroning) در پایان دورة آبی با رنگهای روشنتر اما هنوز با طرح غمافزای شامل سفید و خاکستری تصور اصلی فرسودگی و رنج پیکاسو را نشان میدهد. اگر چه واقعیت اقتصادی و اجتماعی در پاریس آن دوره ریشه کرده بود. رفتار دوستانة این هنرمند در این مورد که با خطوط زاویهدار و متقارن، دین هنری خود را با ترکیب خطوط امتداد داده شده و ظریف که با نفوذ به حقایق تجربی مورخ معروف الگرکو (El Greco) به آنها رسیده بود، نمایش میداد و پیکاسو در آنجا این موضوع را با حضور تقریباً معنوی و خیالی از آن زن به عنوان مثالی از فقر و بدبختی آن دوره نشان داده است. توجه پیکاسو در مدت کوتاهی از کشیدن نقاشیهایی با کنایة اجتماعی و مذهبی به سوی تحقیق در فضای دیگر و خلق آثاری برد که اوج آن در مکتب کوبیسم به ثمر رسید. پرترة فرناند با روسری زنانة سیاه (Fernande with a black Montilla) اثری در این مرحلة کاری است. خیالی بودن تصویر با رنگبندی مناسب و ضربههای قلم موی پرنشاط نشان از معشوقة او فرناند الیور (Fernonde Oliver) میدهد که روسری به سر کرد، و سمبل هنر اسپانیایی او است. از ایجاد سبک شمایلی از صورت او با مشخصات خلاصه شده میتوان افزایش علاقة پیکاسو را در خلاصه کردن ویژگیها و استحکام پیکرتراشی پیشگویی کرد که این تأثیر را در آثار بعدی او میبینیم. کوبیسم در سالهای تعیین کنندة 14ـ1907 به عنوان جدیدترین و بانفوذترین سبک هنری قرن بیستم بسیار مورد توجه قرار گرفت و وسعت پیدا کرد. زمان قطعی توسعة آن در طول تابستان 1911 اتفاق افتاد. همان موقعی که پابلوپیکاسو و جرجیس براک پا به پای هم به این سبک نقاشی میکردند. تنگ، کوزه و کاسة میوه (Carafe, Jug and Fiuit Boul) مراحل اولیة این سبک نقاشی پیکاسو را نشان میدهد. سطوح آن با صراحت به چند قسمت تقسیم شده اما با این وجود به طور پیچیدهای چند تکه نشدند. از نظر شکل و قالب تودهای از خیال و وهم را در خود نگهداشته و با وجود اینکه از وجهی دراماتیکی آن کاسته شده است، اما قابل چشمپوشی نیست . در سیر تحولی این سبک، براک و پیکاسوکوبیسم تحلیلی را تقریباً در موضوع اختلال حواس کامل به وجود آوردند که در بین آثار پیکاسو ارگزن (Accordionist) ترکیب گیج کنندهای از این نوع بود. چندی بعد پیکاسو مرگ کوبیسم را با یادگاری زندگی آرام ماندولین و گیتار (Mondolin and Guitar) در طول مهمانی شبنشینی در پاریس در حضور شرکتکنندگان که فریاد میزدند «پیکاسو در میدان رقابت مرد» اعلام کرد. این مهمانی در آخر شب با یک شورش و آشوب به پایان رسید و تنها با ورود پلیس فرونشانده شد. سری تابلوهای رنگآمیزی شدة بعدی پیکاسو در سبک کوبیسم با ترکیبی شجاعانه در شکلهای به هم پیوسته چنین قضاوتی را بیاعتبار میکند و در پایان از روش تکنیکی کارش به دفاع میپردازد. اما هنرمند حقیقتاً در پی احیای کشفیات قبلی خود نبود. واضح است که تصاویر بنیانی و نماهای اشباع شده گواهی به قدردانی او از پیشرفت همزمان در نقاشی سوررئالیست میدهد که مخصوصاً این تأثیر از آثار آندرماسون (Andre Masson) و خوان میرو (Joan Miro) برخاسته است. بعد از نمایش قطعهای از موضوع خاموشسازی و کاهش نور در 1911، در سالهای بعد پیکاسو و براک تصورات ذهنی بیشتری را در نقاشیهای خود به کار بردند که معمولاً از محیط هنرکدهها و کافهها گرفته میشد و بدون کنار گذاشتن شیوههای کوبیسم تحلیلی، شیوة جدیدی را توسعه دادند که به کوبیسم ترکیبی از آن نام برده میشد. در این نوع سبک ترکیباتی را با رنگهای متنوع و به طور وسیعتر به وجود آوردند و در تابستان سال 1912، براک اولین مقوایی را که چسب و گلرس و چیزهای دیگر را به آن میچسبانند ساخت و پیکاسو نیز در تابلوی «پیپ، گیلاس جام و عرق ویوکس» (Pipe, Glass, Bottle of vieux Marc) از همین شیوه پیروی کرد و کدری رنگهای کارهای قبلی او از بین رفت و شفاف شد و شفافیت این مورد با نشان دادن قسمتهایی از گیتار در پشت گیلاس نشان داده شده است و نیز مطمئناً فضایی را بین دیوار و صفحة تصویر اشغال میکند و موقعیتهای نسبی در تابلو کاملاً دو معنایی هستند. از سال 1927 تا سال 1929 پابلوپیکاسو در فعالیت هنری خود از میان روشهای کاری خود استقلال خود را به طور استادانهای در آثارش به دست آورد و در دنبالة کارهای گوناگون بهترین مثال موجود، تابلوی کارگاه هنری (The Studio) (28ـ1927) است که به سبک کوبیسم ترکیبی به تصویر کشیده شده است که به اجرای مقتدر و برجسته تبدیل شده است تقابل خطوط با قواعد هندسی مشخص پیکر مجسمههای آن زمان پیکاسو را تداعی میکند. تصاویر در «کارگاه هنری» میتواند با مجسمة نیمتنه در سمت چپ و پرترة تمام قد در سمت راست به شکل ابتکاری بسیار عالی قابل تشخیص باشد او به میل بینندگان برای اعتقاد به حقیقت اشیای نمایش داده شده تکیه میکند و مجسمة نیمتنه در این تابلو که سه چشم دارد ممکن است ویژگیهای شخصیتی پیکاسو را در اثر هنری خود منعکس سازد. مطلبی که میتوان از روی این تابلوهای پرارزش فهمید این است که اثر متقابل حقیقت و خیال، دغدغة مهمی در تمام طول زندگی پیکاسو بود. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 17:02مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ..: آخرین ارسال ها :.. اگزماي دست ريزه کاريهاي خانه داري برای شما که خوش فکر هستید آدم و حوا کجایین؟ دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا حکایاتی چند از عبید زاکانی تنظيم فکر خوشا به حال چه کسی ؟ زرگر غفلت سيمای متواضعان مصرف ماهي اسيدهاي چرب ضروري بدن را فراهم مي آورد يوسف Joseph آشنايي با عضلات بدن ( ) آب مرواريد - cataract داستانهای ملانصرالدین مطلب روز از گلچین های روز ریزش مو سلامتی موهای شما به تار مویی بسته است!! شوره سر ساختمان مو عواقب شانه کردن موهای خیس؟! وطن عشق منی عشق خدائی (The Impossible Dream)رویای غیر ممکن ورزش زانو (Patellofemoral) بررسی و راهنمای درمان درد زانو تــا اوج نــا اميــدي استخری در آلمان مرده شوئي اتوماتيک در اصفهان حكايت های گلچین روز درسهای زندگی چند جمله با خدا این داستان زیبا رو بخونید والپیپرهای فوق العاده زیبا مواد غذایی با کالری منفی ::. مواد غذايى ضد سرطان Keep your thoughts positive بی وفای دکوراسیوم داخلی در اراک دیدنیهای و خواندنیهای شهر شیراز 22 مکان برتر گردشگری دنیا نا گفته هايي از زبان فارسي طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران گوشت بوقلمو تازه اماده برای بخش در و فراهان اراک لینک های جالب و دیدنی برای شما دوستان خوب خدائی آخرین پست ها گلچین های روز برگزاری اولین جشنواره طبخ غذا با ماهی و میگو 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت اول 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت دوم(Last part) نقش ايمان در زندگي قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net
1000gol sajadlorestani lorestani110
دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی
هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com
تنظيم فکر
از حكيمي حكمتي آموختم
زان گهر سرمايه ها اندوختم
گويم آن حكمت به هر پير و جوان
چون زكات علم باشد نشر آن
دو جوان رفتند نزد آن حكيم
نام آنها بود دارا و سليم
خواستند از او كه گويد پندشان
نكته اي گويد ، دهد اندرزشان
ساعتي داد او به دست هر يكي
گفت آنگه با كمال زيركي
يك دقيقه در تمام روز و شب
هريك از ساعات مي ماند عقب
گفت با دارا مزن دستي به آن
غافل از اصلاح عيب آن بمان
تو سليم ، اين نقص را ترميم كن
ساعتت هر صبحگه تنظيم كن
صبر بنماييد تا سال دگر
تا كنم تكميل اين زيبا گهر
چون كه يك سالي گذشت از اين سخن
آمدند آن دو سوي استاد فن
گفت دارا وقت را دادم زدست
رشته برنامه ها از هم گسست
نظم و دقت را ز كار من ربود
صبح، ظهر و ظهر را شب مي نمود
ليك بودي بر خلاف من سليم
تا نگردد ساعت او هم سَقيم
چون كه در اصلاح آن همت گماشت
ساعت او هيچ تاخيري نداشت
تا حكيم اين گفته هاشان را شنيد
نوبت تكميل آن حكمت رسيد
گفت استاد خردمند حكيم
فكرما هم دوستان ، باشد چنين
گاه تنظيم است و حق بين و دقيق
مي شناسد باز شيشه از عقيق
گه شود محبوب و مغلوب هوي
حق و باطل را ببيند جا به جا
كن منظم فكر خود با اين پيام
سوره اي قرآن بخوان هر صبح و شام
تا كني با عقل كل فكرت قياس
حفظ گردي از خطا بر اين اساس
[ نظرات [ 1 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
زرگر
بود در ذهنم سئوالی سالها در فضای ذهن من می زد بالها
کرده مشغولم زمانهای مدید فهم این قول خداوند مجید
گر که تقوا بین مردم شد عیان باب رحمت باز گردد سویشان
هر چه تقوا نعمتت افزون کند معصیت آن را ز کف بیرون کند
این معما ذهن من را کرد سِیر چیست ربط پاکی و درهای خیر؟
بارش باران و رویش در زمین ربط کی دارند با تقوا و دین؟
از چه تا انسان گنه را دور کرد این زمین هم جنس خود را جور کرد
از کجا فهمند زمین و آسمان ما بیفزودیم بر تقوایمان
بود تا فرزانه ای را یافتنم حل این مشکل ز او من خواستم
گفت بهترآنکه با ذکر مثال بازگویم با تو راز این مقال
زرگری مشغول کار خویش بود حلقه و انگشترش در پیش بود
سارقی غافل بدان جا پا نهاد چشم او بر حلقه زیبا فتاد
دید زرگر را چو غرق کار خویش گفت اکنون میروم اکنون به پیش
تا بگیرد حلقه در جیبم قرار میکنم از در به ناگه من فرار
لیک تا گردید سوی در روان حلقه را در جیب خود کرد نهان
ناگهان در را به رویش بسته دید قفل بودی هر چه آن را می کشید
گفت اکنون چون خطر بسیار شد می گذارم حلقه را در جای خود
چون نهادی حلقه را آن بد گهر شد روانه سوی در بار دگر
تا که او آهنگ رفتن کرد ساز با تعجب دید در گردیده باز
گفت با خود ،چون که دید این صحنه را *به که برگرده برگیرم حلقه را
باز با حلقه چو آمد پشت در دید عین آن حقیقت سر به سر
چند نوبت بسته شد در، باز شد در تعجب سارق از این راز شد
رو به زرگر کرد و با وی گفت او من نخواهم حلقه ات لیکن بگو
حلقه چون پی برد بر افکار من؟ از چه شد در، منطبق با کار من؟
گفت ای غافل ندانستی مگر ؟ هست ناظر بر تو در یک نفر
من که بر کارت نظاره میکنم درب را من باز و بسته میکنم
از همین جا می فشارم دگمه را می کنم من باز ، درب بسته را
چون که فهمیدی مثل را ، گوش کن در طریق کسب تقوا کوش کن
جمله درهای زمین و آسمان هست در دست خدای مهربان
آن که بر ما حکم ایمان میدهد خود به ابر و باد فرمان میدهد
ان که میگوید ره طغیان مجوی خود به سبزیجات میگوید بروی
آن که میگوید تو از حق رو متاب خود به خورشید و فلک گوید بتاب
بنده ای چون قصد تقوا می کند باب رحمت را بر او وا می کند
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
وطن عشق منی عشق خدائی
وطن يعني همه آب و همه خاك وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه
وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني
وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست
وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري
وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار
نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن
وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك
ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند
وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه
وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر
وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان
كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس
بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش
وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها
بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت
وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري
وطن يعني دلير و گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم
وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري
همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن يعني دلي از عشق لبريز گره باف ظريف فرش تبريز
وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان
وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ
وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير
وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد
هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ
سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي
به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي
به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي
وطن يعني به فرهنگ آشنايي وطن يعني همه آب و همه خاك
وطن يعني همه عشق و همه پاك به گاه شيرخواري گاهواره
به روز و درد پيري ، عين چاره وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان
به خون و خاك بستن عهد و پيمان وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سرآغاز و سرانجام هميشه وطن يعني محبت ، مهرباني
نثار هر كه داني و نداني وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي كه داني هموطن اوست وطن يعني قرار بيقراري
پرستاري ، كمك ، بيمارداري وطن يعني هواي كوچه ي يار
در آن كو دل شكستن هاي بسيار نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه
به كوچه آمدن با هر بهانه وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن وطن يعني زلال چشمه ي پاك
وطن يعني درخت ريشه در خاك ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان
هزار و قافلانكوه و پلنگان وطن يعني بلنداي دماوند
شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند وطن يعني شكوه اشترانكوه
به درياي گهر استاده نستوه وطن يعني سهند صخره پيكر
ستيغ سينه در سنگ تمندر وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري
سپاهان ، هگمتانه ، بختياري طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان
دو آذربايجان ، ايلام گيلان اراك ، فارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان وطن يعني سراي ترك با پارس
وطن يعني خليج تا ابد فارس بهشتي چشم را گسترده در پيش
ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش وطن يعني همه سازندگي ها
رهايي از تمام بندگي ها بريدن دست غير از گردن نفت
صلاي صبح ملي نفت وطن يعني ز هر ايل و تباري
وطن را پاسباني ، پاسداري وطن يعني دلير و گرد با هم
وطن يعني بلوچ و كرد با هم وطن يعني سواران و سواري
لر و كرد و يموت و بختياري همه يك جان و يك دل بودن ما
به دامان وطن آسودن ما وطن يعني دلي از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريز وطن يعني هنر يعني سپاهان
حرير دستباف فرش كاشان وطن يعني كتيبه در دل سنگ
تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ * وطن يعني همه نيك و بهنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كردار * وطن يعني شب رحمت ، شب قدر
شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر * وطن يعني هم از دور و هم از دير
سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير * وطن يعني جلال مانده جاويد
ستون و سر ستون تخت جمشيد هزاران نقش و خط مانده در ياد
صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ
سرود تيشه ي فرهاد در سنگ سر و سرمايه هاي سرفرازي
ابوريحان و خوارزمي و رازي به اوج علم و دانش رهنوردي
ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي به بحر عشق و عرفان ناخدايي
عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي وطن يعني به فرهنگ آشنايي
علیرضا پورشجاع
تــا اوج نــا اميــدي
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ..
حكايت های گلچین روز
حكايت
غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم."
پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟"
غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است."
پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد."
***
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."
مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است."
چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست."
مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."
منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو
ريسك پذيري
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
"پتي هنسن"
احترام به نفس
اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:
"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. "
هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "
هيچ چيز جز حقيقت
ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد:
"آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟"
"بله، قربان."
"در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟"
"در خط مياني، قربان."
"بازي شما چه طور است؟"
سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد:
"قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است."
فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت.
خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت:
"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم"
منبع: سوپ جوجه براي روح
فريبكار
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.
دو همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.
نویسنده: پریسا بهرامی
دو ماهيگير
روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:
خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.
ابر و ابریشم و عشق
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
نویسنده: عرفان نظرآهاری
منبع: در سینه ات نهنگی می تپد
عجله
چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
فرصتي كه از دست رفته باشد.
زماني كه سپري شده باشد!
روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.
درسهای زندگی
درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
درس سوم :بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شدهمون موقع زنگ در خونه به صدا در اومدزن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بودتا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشتپيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!
درس چهارم :من خيلي خوشحال بودم !من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
درس پنجم :يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !
درس ششم :چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!
درس هفتم :توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟مرد: آره !زن: من توي فروشگاه بزرگ هستماينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلارهمرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظمرد: خداحافظبعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!
درس هشتم :يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريمفرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشهزن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!
درس نهم :يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسهنظرت چيه دكتر؟!دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش
این داستان زیبا رو بخونید
عزیزان ; این بار نوشته ای رو براتون قرار دادم ..
این داستان زیبا رو بخونید: ( این داستان جدیدی نیست احتمالا خیلی ها این رو شنیدید . اما گاهی لازمه که بعضی چیز ها حتما یاد اوری بشن تا فراموش نکنیمشون ....)
تقدیم به اونا که میخوان " با معرفت " باشن !
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.
گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد.
روزها و هفتهها سپری شد.
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند.
———————–
پی نوشت:
اگر دل آدم صاف باشه حتی پیش خدا هم میره.
[ نظرات [ 3 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
داستان زیبای اطلاعات لطفا
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .
منبع : ترانه
زاغهای سیاه شبح مرگ بودند
چشم که باز میکند، سردی هوا آزارش میدهد.اولین چیزی که میبیند خاک سرد کویر است.خیلی به خودش فشار میآورد تا بتواند برگردد و آسمان پرستاره را ببیند.تمام تنش درد میکند.با هر زحمتی که هست، بلند میشود.مینشیند.سرگیجه و تهوع او را به زمین دوختهاند.سوزش پهلوی چپ متوجهش میکند که زخمی است...
دست و پایش هم بسته بود.خیلی تقلا میکند تا خودش را از قید طنابها رها کند.کمکم به یاد میآورد آن پسره قد بلند زاغ را، با موهای وز کرده فری و صورت باریکش.قیافهای که تا عمر دارد فراموش نمیکند.سه راه امینآباد شهرری ایستاده بود، منتظر مسافر و بار.نه، خسته شده بود و میخواست یک چای بخورد که جوان نزدیکش شد و گفت:
ـ ده دوازده تا گوسفند میخواهیم از «آلووک»به تهرون ببریم.
دو نفر بودند.آن یکی بیشتر به قیافهاش میآمد که معتاد باشد.اولی هم بود اما کمتر، بالاخره پانزده هزارتومان طی کردند.اسد پیش خودش میگفت:
ـ خیلی شیرینه.بیچارهها خوب دادند.همهاش سه چهار ساعت نمیشه.
توی راه، همهاش فکر میکرد که:
«اگه زودتر برسم، اون کفش قرمزارو واسه دختره میخرم.»
یاد دخترش نگذاشت بفهمد که کوره راه چقدر خلوت است.به کنار یک دیوار خرابه که رسیدند، جوان زاغ گفت:
ـ نگهدار کار دارم...
وانت را که نگه داشت، تیغه چاقو زیر گلویش بود.سه، چهار نفر دیگر از پشت دیوار بیرون آمدند.ترس تمام وجودش را گرفت.همهشان چوپ و چاقو داشتند.زبانش بند آمده بود.التماس کرد:
ـ تو رو خدا، هر چی میخواهید ببرید.من رو نکشید.زن و بچه دارم.
جوابش مشتی بود که جوان زاغ توی دهانش زد.شوری خون را در دهانش مزهمزه کرد.یک باره به سرش ریختند و تا میتوانستند او را زدند.دیگر داشت بیهوش میشد که سوزش پهلویش، به او فهماند که با چاقو او را زدهاند و همان وقت بود که یک دفعه درد شدیدی پشت سرش احساس کرد و دیگر چیزی نفهمید.
تازه متوجه شد در بیابان است و کویر.صدای حیوانات ترسش را چند برابر کرد.بلند شد، نمیدانست به کدام طرف برود.تلوتلو خوران چند قدم رفت و افتاد.دوباره بلند شد.شبح یک دیوار را جلوی رویش دید.این همان دیوار بود؟ نمیدانست.اگر آن دیوار بود، پس جادهای هم باید باشد.این امید کمی به او توانایی داد...
آفتاب بالا آمده بود که او هنوز افتان و خیزان میرفت.شبح آبادی کمکم جان میگرفت و هر چه پیش میرفت به آبادی و خانههای کنار هم بیشتر شبیه میشد.دیگر توانش تمام شده بود که دوباره بیهوش شد...
چشمش را که باز کرد، صورت یک پلیس، در چشمانش نشست.روی تخت اورژانس بود.از همان جا، هر چه میدانست گفت و شکایت کرد.
از حدود تیرماه سال 80 افرادی که اتومبیل، وانت، کامیون و وسیله نقلیهشان توسط افرادی که آنان را به صورت دربست برای حمل بار، احشام و یا جابهجایی افراد اجاره شده و سپس توسط آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و در کویر مرکزی رها شده بودند به شهرهای مجاور و کویر مراجعه و شکایت خود را تسلیم دادگستری میکردند.بر این اساس، پروندههایی در سمنان، شهرهای مجاور کویر مرکزی و ورامین تشکیل شد
اولین سرنخ
عکسهای رایانهای با راهنمایی شاکیان پرونده از ربایندگان ترسیم شد.بالاخره یک چهره میان آنان خیلی مشخص و معلوم، شخصی را نشان میداد به نام اکبر، با چشمانی زاغ و صورتی سیهچرده که به علت همین مشخصات، به زاغ سیاه معروف است.با روشن شدن این موضوع و این که فرد یاد شده ساکن پیشوای ورامین است، و با توجه به دو مورد شکایت که در شعبه 8 دادگستری ورامین به ریاست قاضی زوارهای مطرح بود، طبق دستور قضایی سرهنگ زندهشو پیگیری و دستگیری افراد این باند از تیرماه امسال در دستور کارآگاهی ورامین قرار گرفته و تاکید شدیدی بر جدیت و سرعت عمل ماموران در کشف جرم و دستگیری مجرمان صادر میشود.
بر طبق دستور فرمانده نیروی انتظامی ورامین سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین، تیمی از افسران و کارآگاهان زبده را مامور رسیدگی به این پرونده میکند.
شناسایی مخفیگاه متهم در پیشوای ورامین اولین کار عملیاتی گروه ویژه بود.پس از شناسایی با اخذ دستور قضایی اکیپ، مخفیگاه اکبر را به محاصره درآورده که متوجه میشوند اکبر مدتی قبل آنجا را ترک نموده است.تجسسهای بعدی اکیپ مامور در مورد دوستان و بستگان اکبر بود که با یک سری عملیات اطلاعاتی درمییابند اکبر، با شخصی به نام ایمان معروف به ایمان طوطی مراودهای دایمی دارد و در بعضی از عملیات محرمانه، به همراه او بوده است.
تجسس جهت یافتن مخفیگاه ایمان آغاز و بالاخره مشخص میشود مخفیگاه ایمان در جلیلآباد ورامین است.اکیپ با حمله به مخفیگاه در مییابند ایمان مدتی است جلیلآباد را ترک و از آنجا متواری شده است.سرگرد هداوند با یک تمهید کلی و استفاده از کلیه همکارانش در آگاهی ورامین دست به تحقیقاتی گسترده میزند.در این تحقیقات با صرف ساعات ارزندهای کار اطلاعاتی و تحقیقاتی مشخص میشود که عمده اعضای باند به گرگان گریخته و مخفیگاهشان در آنجاست.با کسب نیابت قضایی و عزیمت به گرگان، متوجه میشوند ساعاتی قبل اعضای باند، مخفیگاه را رها کرده و به مقصدی نامعلوم رفتهاند.مجددا کارهای اطلاعاتی پیگیری میشود تا رد آنان در روستایی به نام حسینآباد به دست میآید.گروه ویژه به حسینآباد عزیمت کرده که با اطلاع روستائیان، متهمین با یک خودرو محل را ترک کرده و به منطقه جلیلآباد ورامین متواری میشوند.
عملیات مخفی، تجسسات محرمانه و ضربتی در دستور کار کارآگاهان قرار میگیرد.این بار، با رعایت تمام موارد ایمنی و محرمانه با یک یورش ضربتی با استفاده از امکانات پلیسی، رضا و محمد، دو نفر از اعضای باند در جلیلآباد شناسایی و دستگیر میشوند.اعترافات رضا و محمد بسیار تکان دهنده بود و نشان میداد این باند به ریاست اکبر زاغی و 8 نفر اعضای باند، مرتکب 36 فقره سرقت و زورگیری در شهرستانهای مختلف شده و 4 فقره قتل نیز در پرونده آنان است و غیر از آن موارد بسیاری از سرقت منزل، خودرو و موتورسیکلت داشتهاند.رضا و محمد، همچنین فاش میکنند که یکی دیگر از مخفیگاه متهمان در خمینی شهر اصفهان است.اعزام اکیپ با کسب نیابت قضایی مشخص میکند متهمان، ساعتی قبل، مخفیگاه را ترک کرده و به نقطه نامعلومی گریختهاند.تحقیقات و عملیات اطلاعاتی شبانه روزی بالاخره در شهریور ماه امسال رد دو نفر دیگر را به نامهای غلامعلی و ایمان مشخص میسازد.مامورین به تعقیب و تجسس مخفی دست میزنند و آنان را که قصد داشتند با یک اسلحه قلابی یک خودرو سواری را به زور بربایند، پس از یک تعقیب و گریز چند ساعته دستگیر میکنند.با دستگیری این دو نفر، مدارک و اسنادی جدید از باند زاغهای سیاه به دست میآید.این بار ماموران آگاهی با اطلاعات و اعترافات تازهتری تحقیقاتی جدید و بسیار سری و مخفی را آغاز میکنند که در نهایت، مشخص میشود اعضای باند، مخفیگاه مشترکی در یکی از روستاهای ورامین دارند.
با عملیاتی بسیار ضربتی و غافلگیرانه پس از ساعتها تعقیب و مراقبت محل، وقتی بقیه اعضای باند در مخفیگاه به استعمال مواد مخدر مشغول بودند، حمله و آنان را دستگیر میکنند.
از مخفیگاه متهمان مدارکی از جمله یک دفترچه رانندگی کامیون و یک بارنامه و مدارک مرد جوانی به نام عباس مقدمنژاد به همراه مدارک و اسناد زیادی کشف میشود.
متهمان به اداره آگاهی انتقال و در آنجا مورد بازجویی قرار میگیرند.بازجوییها و تحقیقات گسترده و شبانه روزی گروه ویژه کارآگاهان به سر اکیپی شخص سرگرد هداوند رئیس آگاهی ورامین و نظارت مستمر سرهنگ زندهشو فرمانده نیروی انتظامی ورامین، به اعترافات تکان دهندهای منجر میشود
اعترافات تکان دهنده یک قتل
وقتی در مورد مدارک به دست آمده عباس مقدمنژاد سوال میشود چند تن از اعضای باند اعتراف میکنند که:
در یک میدان خارج از شهر ورامین، کامیون خاور عباس را اجاره کردیم.قرار شد برای آوردن گوسفند و گاو برویم.در بین راه با عباس طرح دوستی ریختیم و او را به یک جاده فرعی کویری کشاندیم.وقتی متوجه منظور ما شد، با هم درگیر شدیم.خیلی قوی هیکل و پرزور بود.غلامعلی چند ضربه چاقو از پشت و جلو به او زد تا بالاخره افتاد.بعد همه با هم کمک کردیم و جسدش را به اعماق کویر برده و دفن کردیم.
وقتی از غلامعلی سوال میشود چگونه او را زدی میگوید:
با چاقو زدم، خیلی قوی و پرزور بود.مجبور شدم چند ضربه چاقو بزنم بعد با کمک برادرم عباس، اون رو کشتیم
قتلهای دیگر
اولین قتل به گفته سرهنگ زندهشو، قتل علی پیرمرادیان راننده نیسان 25 ساله بوده که مثل بقیه وانت او را به جهت حمل احشام کرایه و او را به جاده کویر کشانده و عباس و اکبر با طناب او را خفه کرده و جسدش را در همان جا دفن میکنند و وانت نیسان را به زابل برده و به یک مالخر میفروشند
قتلی دیگر
متهمان اقرار کردند در گرگان، اتومبیل پیکانی را به صورت دربست اجاره کرده و راننده را به جنگل میکشانند.در آنجا وقتی میخواهند با زور خودرو را از چنگ راننده بیرون بیاورند، راننده مقاومت کرده و با آنان به زد و خورد میپردازد.
جلال رحیمپور، راننده پیکان، در این نبرد نابرابر مغلوب ضربات چاقوی ناجوانمردانه اعضای باند میشود و جسدش را در همانجا دفن میکنند.پیکان را به ورامین آورده و میفروشند.
در قتل دیگر، اعضای باند، یک اتومبیل پیکان را در شهر ری به مقصد خشافویه در جاده قم اجاره کرده و پس از کشاندن راننده به قلعه خرابه خشافویه، او را با طناب خفه کرده و همانجا دفن میکنند.
طبق اظهار سرهنگ زندهشو، متهمان تا کنون به 26 فقره زورگیری و سرقت خودروهای مختلف، 4 فقره قتل، 19 فقره سرقت موتورسیکلت، سه فقره سرقت احشام اعتراف نموده و تعدادی از مالباختگان در شهرستانهای گرگان، اصفهان، ورامین، شهرری ،سمنان و شهرهای دیگر شناسایی شدهاند.پس از اعتراف، متهمان به صحنههای قتل برده شدند که اجساد به علت گرما و گذشت زمان متلاشی شده و حتی یکی از آنان در قلعه خشافویه به علت متلاشی شدن صورت تا کنون شناسایی نگردیده.
اکبر (زاغی سیاه)در اعترافاتش میگوید:
با ایمان، غلامعلی، عباس، محمد، رضا، غلامرضا، عبدالرحیم و محمد علی باندی تشکیل دادیم که کارمان دزدی و زورگیری بود.پس از انتخاب ماشین که عموما صفر کیلومتر یا نو بود، رانندهها را به طمع کرایه دربستی زیاد فریب داده به کویر یا بیابان میکشاندیم و در آنجا بعضی به ما التماس میکردند، ما هم آنها را میبستیم، در صندوق عقب یا پشت ماشین میگذاشتیم، به بیابان، مخصوصا داخل کویر، میبردیم و رهایشان میکردیم.آنها را هم که کشتیم برای این بود که مقاومت کردند.
زوارهای رئیس شعبه 8 دادگاه ورامین با قرار لازم، متهمین و اعضای باند زاغهای سیاه کویر را در اختیار آگاهی وارمین قرار داد تا در مورد جنایات احتمالی دیگر آنان تحقیق شود.
دکتر ابوالحسن صادقی، جرمشناس و وکیل و دعاوی میگوید:
یکی از عوامل جرم، اعتیاد است.با نظر به پرونده و عملکرد این باند مخوف میبینیم اغلب آنها بجز یک نفر جوان هستند و همه آنها معتاد.این که چقدر اعتیاد دارند و چگونه معتاد شدهاند بسیار مهم است.عامل خانواده یکی از مهمترین عوامل تربیت و موثر در آسیبهای اجتماعی است.خانواده اگر مومن، خداترس و با ایمان باشد، فرد از کودکی با خلق و خوی خانواده و این موارد انس میگیرد.این فرد، محال است به طرف گناه برود، مگر آن که پدر و مادر در حضور فرزند دست به اعمالی بزنند و با این اعمال مجوز خلاف کاری فرزند را صادر کنند.این که فرزند در چه خانوادهای قرار دارد و در کجای خط اجتماعی است، اهمیتی ندارد، مهم این است که خانواده او چگونه هستند و با او چگونه رفتار میکنند.ایمان باید باطنی و عملی باشد، نه ظاهری.معلم باید خودش اول اخلاقیات را انجام دهد پس از شاگردش بخواهد.یادمان نرود اولین معلم بچههایمان خودمان هستیم بعد معلمین مدرسه.فرزندی که خوب، با ایمان و با اعتماد به نفس کامل تربیت شود هرگز اسیر رفتارهای اجتماعی نمیشود.
مورد دیگر وقوع جرم در این گونه موارد، فریبخوردن قربانی یا مال باخته است.غرور بعضی از رانندگان نسبت به این که «مرا نمیتوانند...»یا «من چنین یا چنان هستم»خود یکی از عوامل کامرانی این باندهاست کما این که در همین پرونده ما با شخصی روبهرو میشویم که قوی هیکل است و به گفته مجرمان مقاومتی جانانه میکند اما در نهایت مغلوب میشود.
بنابراین باید مواظب بود.رانندگانی که با وسیله نقلیه کار میکنند باید مواظب مسافران باشند.چه دربستی، چه غیردربستی، طمع، عامل دیگر است.یعنی به طمع کرایه زیاد، خودرویی اجاره میشود سپس، فردی که انتظار ندارید دست به عمل بزند یا به اصطلاح خودمان، «دماغش را بگیری جانش در میرود»، ناگهان با یک آلت قتاله تبدیل به یک زورگیر میشود که حریف صدتای مثل بنده و شماست.به هر حال مواظبت از نفس، مواظبت از خود و مواظبت نسبت به طمع، اینها همه در دستور مذهبی و عرفی ما آمده است.نباید بستر جرم را فراهم کرد تا مجرم نتواند به نیت خود برس
چرا جرم
دربارهی زندگی و آثار پابلو پیکاسو(1973ـ 1881) Pablo Picasso
پابلو پیکاسو یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است. او در نقاشی، مجسمهسازی، قلمزنی، طراحی و سفالگری هزاران اثر خلق کرده است. او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک(Georges Braque) در میان نقاشان جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پردة نقاشی را به عالم هنر معرفی کرد.
پیکاسو در بیستوپنجم اکتبر سال 1881 در مالاگا، شهری در اسپانیا به دنیا آمد. او فرزند یک نقاش تحصیل کرده به نام جوز روئیزبلنکو (Jose Ruis Blanco) و ماریاپیکاسو (Maria Picasso) بود که از سال 1901 نام خود را به نام خانوادگی مادرش تغییر میدهد. پابلو از همان دوران کودکی به نقاشی علاقه پیدا میکند و از ده سالگی نزد پدرش که معلم یک آموزشگاه هنری بود. اصول اولیة نقاشی را فراگرفت و دوستانش را با کشیدن نقاشی بدون بلند کردن قلم یا نگاه کردن به کاغذ سرگرم میساخت.
در سال 1895 به همراه خانواده به بارسلونا تغییر مکان دادند و پیکاسو در آنجا در آکادمی هنرهای عالی به نام لالنجا (La Lonja) به تحصیل مشغول شد. در اوایل کار، دیدار او از مکانها و گروههای مختلف هنری تا سال 1899 در پیشرفت هنریش بسیار تأثیرگذار بود. در سال 1900 میلادی اولین نمایشگاه پیکاسو در بارسلونا تشکیل شد. در پاییز همان سال به پاریس رفت تا در آنجا مطالعاتی در ابتدای قرن جدید داشته باشد و در آوریل 1904 در پاریس اقامت کرد و در آنجا به وسیلة آثار امپرسیونیست خود به شهرت رسید.
پیکاسو زمانی که به کار مشغول نبود، از تنها ماندن خودداری میکرد و به همین دلیل در مدت کوتاهی حلقة دوستانش که شامل گیلائوم آپولنییر(Guillaume Apollinaire)، ماکس جاکب (Max Jacob) و لئواستین (Leo Stein) و همچنین دو دلال بسیار خوب به نامهای آمبوریسه ولارد (Amborise Vollard) و برسول (Berthe Weel) بود، شکل گرفت. در این زمان خودکشی یکی از دوستانش به روی پابلوی جوان تأثیر عمیقی گذاشت و تحت چنین شرایطی دست به خلق آثاری زد که از آن به عنوان دورة آبی (Blue Period) یاد میکنند. در این دوره بیشتر به ترسیم چهرة آکروباتها، بندبازان، گدایان و هنرمندان میپرداخت و در طول روز در پاریس به تحقیق بر روی شاهکارهایش در لوور (Louvre) و شبها به همراه هنرمندان دیگر در میکدهها مشغول میشد. پابلوپیکاسو در دورة آبی بیشتر رنگهای تیره را در تابلوهای نقاشی خود به کار میگرفت. اما پس از مدت کوتاهی اقامت در فرانسه با تغییر ارتباطات، جعبة رنگ او به رنگهای قرمز و صورتی تغییر پیدا کرد. به همین دلیل به این دوره دوره رز (Roze Period) میگویند. در این دوران پس از دوستی با برخی از دلالان هنر، شاعر آن زمان ماکسجاکب و نویسندة تبعیدی آمریکایی، گرترود استین (Gertrude Stein) و برادرش لئو (Leo) که اولین حامیان او بودند، سبک او به طور محسوسی عوض شد به طوریکه تغییرات درونی او در آثارش نمایان است. و تغییر سبک او از دورة آبی به دورة رز در اثر مهم او به نام لسدیموسلس اویگنون (Les Demoiselles Ovignon) نمونهای از آن است. کار پابلوپیکاسو در تابستان سال 1906، وارد مرحلة جدیدی شد که نشان از تأثیر هنر یونان شبه جزیرة ایبری و آفریقا بر روی او بود که به این ترتیب سبک پرتوکوبیسم (Protocubism) را به وجود آورد که توسط منتقدین نقاش معاصر مورد توجه قرار نگرفت. در سال 1908 پابلوپیکاسو و نقاش فرانسوی جرجیسبراک متأثر از قالب امپرسیونیسم فرانسوی سبک جدیدی را در کشیدن مناظر به کار بردند که از نظر چندین منتقد از مکعبهای کوچکی تشکیل شده است. این سبک کوبیسم نام گرفت و بعضی از نقاشیهای این دو هنرمند در این زمینه آنقدر به هم شبیه هستند که تفکیک آنها بسیار مشکل است. سیر تکاملی بعدی پابلو در کوبیسم از نگاه تحلیلی (11ـ1908) به منظر ساختگی و ترکیبی که آغاز آن در سالهای 13ـ1912. بود ادامه داشت در این شیوه رنگهای نمایش داده شده به صورت صاف و چند تکه، نقش بزرگی را ایفا میکند و بعد از این سالها پیکاسو همکاری خود را در بالت و تولیدات تئاتر و نمایش در سال 1916 آغاز کرد و کمی بعد از آن آثار نقاشی خود را با سبک نئوکلاسیک و نمایش تشبیهی عرضه کرد. این نقاش بزرگ در سال 1918 با الگا (Olgo)، رقاص بالت ازدواج کرد و در پاریس به زندگی خود ادامه داد و تابستانهایش را نیز در کنار ساحل دریا سپری میکرد. از سال 1925 تا 1930 درگیر اختلاف عقیده با سوررئالیستها بود و در پاییز سال 1931 علاقمند به مجسمهسازی شد و با ایجاد نمایشگاههای بزرگی در پاریس و زوریخ و انتشار اولین کتابش به شهرت فراوانی رسید.
در سال 1936 جنگ داخلی اسپانیا شروع شد که تأثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت به طوریکه تأثیر آن را میتوان در تابلوی گورنیکا ـ Guernicoـ (1937) دید. در این پردة نقاشی بزرگ، بیعاطفگی، وحشیگری و نومیدی حاصل از جنگ به تصویر کشیده شده است . پابلو اصرار داشت که این تابلو تا زمانی که دموکراسی ـ کشور اسپانیا به حالت اول برنگردد به آنجا برده نشود. این تابلوی نقاشی به عنوان یکی از پرجاذبهترین آثار در موزة مادرید سال 1992 در معرض نمایش قرار گرفت.
حقیقت این است که پیکاسو در طول جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی اول و دوم کاملاً بیطرف بود از جنگیدن با هر طرف یا کشوری مخالفت میکرد. او هرگز در این مورد توضیحی نداد. شاید این تصور به وجود آید که او انسان صلحطلبی بود اما تعدادی از هم عصرانش از جمله براک بر این باور بودند که این بیطرفی از بزدلیاش ناشی میشد. به عنوان یک شهروند اسپانیایی مقیم پاریس هیچ اجباری برای او نبود که در مقابل آلمان در جنگ جهانی مبارزه کند و یا در جنگ داخلی اسپانیا، خدمت برای اسپانیاییهای خارج از کشور کاملاً اختیاری بود و با وجود اظهار عصبانیت پیکاسو نسبت به فاشیست در آثارش، هرگز در مقابل دشمن دست به اسلحه نبرد. او با وجود کنارهگیری از جنبش استقلالطلبی در ایام جوانیش حمایت کلی خود را از چنین اعمالی بیان میکرد و بعد از جنگ جهانی دوم به گروه کمونیست فرانسه پیوست و حتی در مذاکرة دوستانة بینالمللی در لهستان نیز شرکت کرد اما نقد ادبی گروهی از رئالیستها در مورد پرترة استالین (Stalin) ، علاقة پیکاسو را به امور سیاسی کمونیستی سرد کرد.
پیکاسو در سال 1940 به یک گروه مردمی ملحق شد و شمار زیادی از نمایشگاههای پیکاسو در طول زندگی این هنرمند در سالهای بعد از آن برگزار شد که مهمترین آنها در موزة هنر مدرن نیویورک در سال 1939 و در پاریس در سال 1955 ایجاد شد. در 1961، این نقاش اسپانیایی با جاکوئیلینرکو (Jacqueline Roque) ازدواج کرد و به موگینس (Mougins) نقل مکان کرد. پابلوپیکاسو در آنجا خلق آثار با ارزش خود همانند نقاشی، طراحی، عکسهای چاپی، سفالگری و مجمسهسازی را تا زمان مرگش یعنی هشتم آوریل سال 1973 در موگینس فرانسه ادامه داد. در سالهای هشتاد یا نود سالگی، انرژی همیشگی دوران جوانیش بسیار کمتر شده بود و بیشتر خلوت میگزید. همسر دوم او جاکوئیلینرکو به جز مهمترین ملاقات کنندگانش و دو فرزند پیکاسو، کلاد و پالوما (Claude and Paloma) و دوست نقاش سابقش، فرنکویسگیلت (Francoise Gillot) به کس دیگر اجازة ملاقات با او را نمیداد. گوشهگیری پابلوپیکاسو بعد از عمل جراحی پروستات در سال 1965 بیشتر شد و با اختصاص دادن تمام نیرویش به کار، در کشیدن تابلو جسورتر گشت و از سال 1968 تا سال 1971 سیل عظیم نقاشیهایش و صدها قلمزنی بشقاب مسی در معرض دید عموم قرار گرفت. این آثارش در این زمان توسط بسیاری از رویاپردازان نادیده گرفته شد به طوریکه داگلاس کوپر (Dauglas Coper)، آثار پایانی او را به عنوان آثار یک پیرمرد عصبانی در اتاق مرگ نامید.
پیکاسو همچنین مجموعهای قابل توجه از آثار دیگر نقاشان معروف هم دورة خود مانند هنری ماتیس (Henri Matisse) را نگهداری میکرد و چون هیچ وصیتنامهای در زمان مرگش نبود به عنوان مالیات ایالتی فرانسه، بعضی از آثار و مجموعههای او به دولت داده شد. این نقاش و مجسمهساز اسپانیایی با خلق آثارش گام مهمی در هنر مدرن برداشت. او در ابداع و نوآوری سبکها و تکنیکهای نقاشی بینظیر بود و استعداد خدادادی او به عنوان یک نقاش و طراح بسیار قابل اهمیت است. او در کار کردن با رنگ روغن، آبرنگ، پاستل، زغال چوب، مداد و جوهر بسیار توانا بود و با ایجاد آثاری در مکتب کوبیسم استعداد بینظیر خود را به بهترین شکل به کار گرفت و با وجود آموزش محدود علمی (که تنها یک سال از دورة تحصیلاتی را در آکادمی رویال مادرید به پایان رساند) تلاش هنرمندانهای را در تغییر جهت فکری خود انجام داد. از پابلوپیکاسو به عنوان پرکارترین نقاش تاریخ یاد میشود. در حالیکه دوستانش به او توصیه میکردند که در سن هفتادوهشت سالگی دست از کار بردارد اما او مخالفت میکرد. مرگ او در حالی به وقوع پیوست که با تعداد زیادی تابلو و آثار ارزشمند، مرکب از علائق شخصی و به دور از در نظر گرفتن بازار هنر یک ثروتمند محسوب میشد. و اخیراً در سال 2003 خویشاوندان پیکاسو موزة وقف شدهای را در زادگاه پیکاسو یعنی مالاگا به نام موسیوپیکاسومالاگا راه انداختند.
پیکاسو دورههای هنری مختلف را گذراند که کمترین هنرمندی به چنین تجربة عظیمی دست پیدا میکند. یکی از مهمترین دورة کاری پیکاسو چنانکه پیش از این گفتهشد، دورة آبی بود. با وجود اینکه تعهدات کاری در فرانسهی اواخر قرن نوزدهم و اوایل هنر قرن بیستم کمتر شده بود شاید هیچ هنرمندی به اندازة پیکاسو در تعهد کاری خود، تلخی زندگی را آنقدر بزرگ نمایش نداد .این تلخی منحصراً در دورة آبی (1904ـ1901) به اوج خود رسید چنانکه از مجموعة رنگهای مالیخولیایی آن دوره با سایه روشن آبی و حاشیة تاریک آن بر میآید بدون شک زندگی در فقر خانوادگی در زمان جوانی در سالهای اولیة زندگیش در پاریس و برخورد با کارگران و گدایان اطراف خود در کشیدن پرترة شخصیتها با حساسیت و احساس ترحم هر چه بیشتر نسبت به آنها تأثیر زیادی گذاشته است. زن اطوکش( Woman Jroning) در پایان دورة آبی با رنگهای روشنتر اما هنوز با طرح غمافزای شامل سفید و خاکستری تصور اصلی فرسودگی و رنج پیکاسو را نشان میدهد. اگر چه واقعیت اقتصادی و اجتماعی در پاریس آن دوره ریشه کرده بود. رفتار دوستانة این هنرمند در این مورد که با خطوط زاویهدار و متقارن، دین هنری خود را با ترکیب خطوط امتداد داده شده و ظریف که با نفوذ به حقایق تجربی مورخ معروف الگرکو (El Greco) به آنها رسیده بود، نمایش میداد و پیکاسو در آنجا این موضوع را با حضور تقریباً معنوی و خیالی از آن زن به عنوان مثالی از فقر و بدبختی آن دوره نشان داده است. توجه پیکاسو در مدت کوتاهی از کشیدن نقاشیهایی با کنایة اجتماعی و مذهبی به سوی تحقیق در فضای دیگر و خلق آثاری برد که اوج آن در مکتب کوبیسم به ثمر رسید. پرترة فرناند با روسری زنانة سیاه (Fernande with a black Montilla) اثری در این مرحلة کاری است. خیالی بودن تصویر با رنگبندی مناسب و ضربههای قلم موی پرنشاط نشان از معشوقة او فرناند الیور (Fernonde Oliver) میدهد که روسری به سر کرد، و سمبل هنر اسپانیایی او است. از ایجاد سبک شمایلی از صورت او با مشخصات خلاصه شده میتوان افزایش علاقة پیکاسو را در خلاصه کردن ویژگیها و استحکام پیکرتراشی پیشگویی کرد که این تأثیر را در آثار بعدی او میبینیم.
کوبیسم در سالهای تعیین کنندة 14ـ1907 به عنوان جدیدترین و بانفوذترین سبک هنری قرن بیستم بسیار مورد توجه قرار گرفت و وسعت پیدا کرد. زمان قطعی توسعة آن در طول تابستان 1911 اتفاق افتاد. همان موقعی که پابلوپیکاسو و جرجیس براک پا به پای هم به این سبک نقاشی میکردند. تنگ، کوزه و کاسة میوه (Carafe, Jug and Fiuit Boul) مراحل اولیة این سبک نقاشی پیکاسو را نشان میدهد. سطوح آن با صراحت به چند قسمت تقسیم شده اما با این وجود به طور پیچیدهای چند تکه نشدند. از نظر شکل و قالب تودهای از خیال و وهم را در خود نگهداشته و با وجود اینکه از وجهی دراماتیکی آن کاسته شده است، اما قابل چشمپوشی نیست . در سیر تحولی این سبک، براک و پیکاسوکوبیسم تحلیلی را تقریباً در موضوع اختلال حواس کامل به وجود آوردند که در بین آثار پیکاسو ارگزن (Accordionist) ترکیب گیج کنندهای از این نوع بود. چندی بعد پیکاسو مرگ کوبیسم را با یادگاری زندگی آرام ماندولین و گیتار (Mondolin and Guitar) در طول مهمانی شبنشینی در پاریس در حضور شرکتکنندگان که فریاد میزدند «پیکاسو در میدان رقابت مرد» اعلام کرد. این مهمانی در آخر شب با یک شورش و آشوب به پایان رسید و تنها با ورود پلیس فرونشانده شد. سری تابلوهای رنگآمیزی شدة بعدی پیکاسو در سبک کوبیسم با ترکیبی شجاعانه در شکلهای به هم پیوسته چنین قضاوتی را بیاعتبار میکند و در پایان از روش تکنیکی کارش به دفاع میپردازد. اما هنرمند حقیقتاً در پی احیای کشفیات قبلی خود نبود. واضح است که تصاویر بنیانی و نماهای اشباع شده گواهی به قدردانی او از پیشرفت همزمان در نقاشی سوررئالیست میدهد که مخصوصاً این تأثیر از آثار آندرماسون (Andre Masson) و خوان میرو (Joan Miro) برخاسته است.
بعد از نمایش قطعهای از موضوع خاموشسازی و کاهش نور در 1911، در سالهای بعد پیکاسو و براک تصورات ذهنی بیشتری را در نقاشیهای خود به کار بردند که معمولاً از محیط هنرکدهها و کافهها گرفته میشد و بدون کنار گذاشتن شیوههای کوبیسم تحلیلی، شیوة جدیدی را توسعه دادند که به کوبیسم ترکیبی از آن نام برده میشد. در این نوع سبک ترکیباتی را با رنگهای متنوع و به طور وسیعتر به وجود آوردند و در تابستان سال 1912، براک اولین مقوایی را که چسب و گلرس و چیزهای دیگر را به آن میچسبانند ساخت و پیکاسو نیز در تابلوی «پیپ، گیلاس جام و عرق ویوکس» (Pipe, Glass, Bottle of vieux Marc) از همین شیوه پیروی کرد و کدری رنگهای کارهای قبلی او از بین رفت و شفاف شد و شفافیت این مورد با نشان دادن قسمتهایی از گیتار در پشت گیلاس نشان داده شده است و نیز مطمئناً فضایی را بین دیوار و صفحة تصویر اشغال میکند و موقعیتهای نسبی در تابلو کاملاً دو معنایی هستند.
از سال 1927 تا سال 1929 پابلوپیکاسو در فعالیت هنری خود از میان روشهای کاری خود استقلال خود را به طور استادانهای در آثارش به دست آورد و در دنبالة کارهای گوناگون بهترین مثال موجود، تابلوی کارگاه هنری (The Studio) (28ـ1927) است که به سبک کوبیسم ترکیبی به تصویر کشیده شده است که به اجرای مقتدر و برجسته تبدیل شده است تقابل خطوط با قواعد هندسی مشخص پیکر مجسمههای آن زمان پیکاسو را تداعی میکند. تصاویر در «کارگاه هنری» میتواند با مجسمة نیمتنه در سمت چپ و پرترة تمام قد در سمت راست به شکل ابتکاری بسیار عالی قابل تشخیص باشد او به میل بینندگان برای اعتقاد به حقیقت اشیای نمایش داده شده تکیه میکند و مجسمة نیمتنه در این تابلو که سه چشم دارد ممکن است ویژگیهای شخصیتی پیکاسو را در اثر هنری خود منعکس سازد. مطلبی که میتوان از روی این تابلوهای پرارزش فهمید این است که اثر متقابل حقیقت و خیال، دغدغة مهمی در تمام طول زندگی پیکاسو بود.
..: آخرین ارسال ها :..
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net