پیغام مدیر : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] نظرات ..: آخرین ارسال ها :.. مطلب روز از گلچین های روز ریزش مو سلامتی موهای شما به تار مویی بسته است!! شوره سر ساختمان مو عواقب شانه کردن موهای خیس؟! وطن عشق منی عشق خدائی (The Impossible Dream)رویای غیر ممکن ورزش زانو (Patellofemoral) بررسی و راهنمای درمان درد زانو تــا اوج نــا اميــدي استخری در آلمان مرده شوئي اتوماتيک در اصفهان حكايت های گلچین روز درسهای زندگی چند جمله با خدا این داستان زیبا رو بخونید والپیپرهای فوق العاده زیبا مواد غذایی با کالری منفی ::. مواد غذايى ضد سرطان Keep your thoughts positive بی وفای دکوراسیوم داخلی در اراک دیدنیهای و خواندنیهای شهر شیراز 22 مکان برتر گردشگری دنیا نا گفته هايي از زبان فارسي طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران گوشت بوقلمو تازه اماده برای بخش در و فراهان اراک لینک های جالب و دیدنی برای شما دوستان خوب خدائی آخرین پست ها گلچین های روز برگزاری اولین جشنواره طبخ غذا با ماهی و میگو 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت اول 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت دوم(Last part) نقش ايمان در زندگي قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ گلچین هاب به روز را با هم ببینیم تبلیغات شما صورت رایگان در استان مرکزی و سراسر ایران فلسفه وجودی خدا در علم کامپیوتر لینک های مفید خواندنی برای شما که با فکر اندیشه هستید حتما ببینید لینک های مفید خواندنی برای شما که با فکر اندیشه هستید حتما ببینید عکس های دیدنی ایران را قبل از مسافرت ببینید بهترین گلچین های روز را حتما ببینید شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک ABZIAN-ARAK آپلود عکس شما دانلود برنامه جالب RegCure 1.5.0.55 تبریک سال نو به همه شما پيشاپيش حلول سال 1387 را به همه هموطنان و دوستان عزيزم تبريك عرض مي كنم اميد وارم paintpod برایتان رنگرزی میکند آيا به مربي زندگي نياز داريد؟ موضوع انشا:انتخابات در زندگی ما چه نقشی دارد؟ کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی لینک ها هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com حكايت های گلچین روز حكايت غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم." پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟" غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است." پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد." *** مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟" مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد." مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي." مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند. شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است." مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود." *** مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند. مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است." چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود. چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست." *** مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟" مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد." مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند." منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو ريسك پذيري دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم! و بدين ترتيب دانه روئيد. دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود. و بدين ترتيب دانه منتظر ماند. مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد. آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. "پتي هنسن" احترام به نفس اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت: "آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. " هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. " هيچ چيز جز حقيقت ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد: "آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟" "بله، قربان." "در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟" "در خط مياني، قربان." "بازي شما چه طور است؟" سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد: "قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است." فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت. خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت: "من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم" منبع: سوپ جوجه براي روح فريبكار دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم. دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم. قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن. پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم. سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است. قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود. قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم. دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست. نویسنده: پریسا بهرامی دو ماهيگير روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت. ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟ ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم! گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه: خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد. ابر و ابریشم و عشق هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... نویسنده: عرفان نظرآهاری منبع: در سینه ات نهنگی می تپد عجله چهار چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد! روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. نوشته شده توسط عشق خدائی در ساعت 15:46مربوط به : داستان ها و شعر ها خواندنی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] نظرات ..: آخرین ارسال ها :.. مطلب روز از گلچین های روز ریزش مو سلامتی موهای شما به تار مویی بسته است!! شوره سر ساختمان مو عواقب شانه کردن موهای خیس؟! وطن عشق منی عشق خدائی (The Impossible Dream)رویای غیر ممکن ورزش زانو (Patellofemoral) بررسی و راهنمای درمان درد زانو تــا اوج نــا اميــدي استخری در آلمان مرده شوئي اتوماتيک در اصفهان حكايت های گلچین روز درسهای زندگی چند جمله با خدا این داستان زیبا رو بخونید والپیپرهای فوق العاده زیبا مواد غذایی با کالری منفی ::. مواد غذايى ضد سرطان Keep your thoughts positive بی وفای دکوراسیوم داخلی در اراک دیدنیهای و خواندنیهای شهر شیراز 22 مکان برتر گردشگری دنیا نا گفته هايي از زبان فارسي طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران گوشت بوقلمو تازه اماده برای بخش در و فراهان اراک لینک های جالب و دیدنی برای شما دوستان خوب خدائی آخرین پست ها گلچین های روز برگزاری اولین جشنواره طبخ غذا با ماهی و میگو 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت اول 14 راز موفقيت و كاميابي جنسي - قسمت دوم(Last part) نقش ايمان در زندگي قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ گلچین هاب به روز را با هم ببینیم تبلیغات شما صورت رایگان در استان مرکزی و سراسر ایران فلسفه وجودی خدا در علم کامپیوتر لینک های مفید خواندنی برای شما که با فکر اندیشه هستید حتما ببینید لینک های مفید خواندنی برای شما که با فکر اندیشه هستید حتما ببینید عکس های دیدنی ایران را قبل از مسافرت ببینید بهترین گلچین های روز را حتما ببینید شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک ABZIAN-ARAK آپلود عکس شما دانلود برنامه جالب RegCure 1.5.0.55 تبریک سال نو به همه شما پيشاپيش حلول سال 1387 را به همه هموطنان و دوستان عزيزم تبريك عرض مي كنم اميد وارم paintpod برایتان رنگرزی میکند آيا به مربي زندگي نياز داريد؟ موضوع انشا:انتخابات در زندگی ما چه نقشی دارد؟ کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net
1000gol sajadlorestani lorestani110
دانلود نرم افزار فایلهای صوتی و تصویری لینک های جالب موبایل روز موسقی و ترانه های جدید و قدیم مطالب ورزشی مطالب گلچین روز پزشکی مطالب خواندنی > تغذيه , رژيم و گياهان دارويي > مطالب خوب روز و اخبار نقل قول از بزرگان نام گیاهان داروئی گلچین های خواندنی افزایش طول عمر و آرامش روحی با ... اطلاعات تکنولوژی روز تبلیغات شرکت ها و ... در استان مرکزی تصویر هنری دانلود فیلم دانلود کتاب دانلود روز نامه دانستنیها و اطلاعات عمومی داستان ها و شعر ها خواندنی روانشناسی ابروها رودادهای تاریخ ایران زندگینامه ائمه اطهار (ع) طنز روز علم قرآنی و مطالب خواندنی روز علم روز عشق خدائی
هم اینجا ! جی میل بزنید هم اینجا ! ایمیل بزنید « گـــــوگـل » « یاهــــــــو » کلوپ eshghekhodayi ايميل email account ماداران مهربان با اندیشه خدائی markazi-arak. اطلاعات و تکنولوژی 20 گلچین روز 1000گل ایران گلچین روز گلچین روز lorestani آرشیو mother20.blogsky.com 'گلچین معماری اطلاعات و تکنولوژی روز گلچین های روز برای عاشقان بسیجی در استان مرکزی اراک کتابخانه اموزش زبان سايت قرآنى از هر دری سخنی از گلچین روز xp20 فــــــناوری بـــــر تـر کتابهای رایگان فهرست رفع مشکلات کامپیوتری استانداری مرکزی اراک http://lorestani.blogtak.com http://irangolchin.blogtak.com http://lorestani110.blogtak.com/ بسیجی خوش فکر دانستنیها و اطلاعات عمومی http://1000gol.blogtak.com http://1000gole.blogtak.com http://ganjinahsl.blogtak.com آهنگ سرای http://bia2blester.blogfa.com محرم خبر های امروز ماه وا ره مجله الکترونیکی ایران نیوز اراک پندار اراک دیدنیهای تصویر گلچین روز خبر نامه آفتاب آپلود عکس های شما ورزش های روز شرکت تکثیر و پرورش آبزیان استان مرکزی اراک لیست وبلاگ های ایرانیان ساکن کانادا http://hlgole.iranblog.com/ بانک سامان بنیاد پارسیان http://1000gol.parsiblog.com/ آلبوم ترانه های ایرانی گلچین روز قانون جذب یا قانون یقین چیست؟ بخند تا بخنديم پروتال پزشکی ورزشی ایران سایت پزشکی انگلیسی lorestani.blogfars.com
حكايت های گلچین روز
حكايت
غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم."
پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟"
غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است."
پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد."
***
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."
مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است."
چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست."
مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."
منبع: "مكتوب"اثر پائولو كوئيلو
ريسك پذيري
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
"پتي هنسن"
احترام به نفس
اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:
"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. "
هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "
هيچ چيز جز حقيقت
ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد:
"آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟"
"بله، قربان."
"در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟"
"در خط مياني، قربان."
"بازي شما چه طور است؟"
سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد:
"قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است."
فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت.
خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت:
"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم"
منبع: سوپ جوجه براي روح
فريبكار
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.
دو همسفر
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.
نویسنده: پریسا بهرامی
دو ماهيگير
روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:
خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.
ابر و ابریشم و عشق
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
نویسنده: عرفان نظرآهاری
منبع: در سینه ات نهنگی می تپد
عجله
چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
فرصتي كه از دست رفته باشد.
زماني كه سپري شده باشد!
روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
نظرات
..: آخرین ارسال ها :..
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2006 Template Edited by Bahman Parsoon @ Tahchin.net